نامش کریم بود . مردی چاق و میان سال با صورتی تراشیده ، لباس نیروی انتظامی تنش بود . افغانهای مشهد او را "کریم غول " صدا می کردند شاید نه تنها به خاطر هیکل گنده و بزرگش بلکه به خاطر اخلاقش . پیر و جوان ، زن و مرد کسی نیست که کریم غول را نشناسد . به هر یک از ادم هایی که گفتم اگر هیچ از کرامت های کریم غول نرسیده باشد ، لااقل یک دشنام از او دریافت کرده اند . پیرزن ها و پیر مردهای افغان می گفتند چشم های کریم غول کاسه خون است هر کسی می خواهد شمر را ببیند بیاید و کریم غول را نگاه کند . بچه جوان ها فحش خواهر و مادر نثارش می کردند . کریم غول با ده پانزده سرباز وظیفه لاغر سر چهار راه ها در کمین می نشستند تا یک افغان بخت برگشته به دامشان بیفتد انگاه او را می گرفتند و پرتش می کردند به گوشه مینی بوس یا ون که ببرندش اردوگاه سفید سنگ . گویی کریم غول ازهیچ چیز در این دنیا به اندازه این کار لذت نمی برد . مردم از زور گویی ها ، بد خلقی ها و لگد زدن های کریم غول داستان ها ساختند و افسانه ها گفتند . می گفتند اگر کسی از کریم غول سیلی بخورد حتما گردنش از جا کنده می شود .هرکسی ، دیگر مامورین اداره مهاجرت را با او مقایسه می کند و می گوید فلانی از کریم غول مهربان تر است یا بد خلق تر است . گاهی کریم غول را برای نظم دادن به صف های طولانی اداره مهاجرت به اداره اتباع می فرستادند . وقتی می امد هیکل بزرگش از دور پیدا بود صف ها خود به خود منظم می شد می گفتند بروید توی صف تان که کریم غول امد تا دمار از روزگارتان در اورد . بدون شک کریم غول صفحه ای از تاریخ در میان ما افغان های مهاجر در ایران را به خود اختصاص داده است . او همان طور که یکباره پیدایش شد یکباره هم رفت . عده ای می گویند او باز نشست شده ، برخی هم معتقدند کریم غول به خاطر ظلم هایش سرطان گرفته و مرده است . کسی چه می داند
| Design By : Pars Skin |

