رضا محمدی شاعر افغان که حالا در لندن زندگی می کند، سالها پیش در ایران به شهرت رسید
دومین دفعه ای که از افغانستان وارد ایران می شدم، زمان طالبان بود. پدرم راهی ام کرد که زنده بمانم. تا لب مرز با من آمد و در راه مرز به من گفت که چطور سال ها پیش خود او نیز این راه را قاچاق طی کرده و قبل از او پدرش نیز قاچاقی از همین مرز رد شده بوده.
اما هر دو مطمئن بودیم که پدر بزرگ او ازین مرز، بدون قاچاق گذشته است چرا که اصولا آن وقت کسی مرز را نکشیده بود و پدر بزرگ ما باید هر ساله به مشهد می آمده که در آن زمین و خانه و فامیل داشته، دختر داده و دختر گرفته بوده و قبری در حرم خریده بوده که البته کشیدن مرز هیچ گاه نگذاشت به آن قبر خریداری شده برگردد.
مسجد حاج آخوند در مرکز شهر مشهد، مسجد اجدادی ما بود و همه خانواده مادری ام در همین شهر زمین دار بودند. با اینهمه باز باید من این راه را دزدکی طی می کردم. ۳۳ ساعت دشت و کوه و بیابان را در نوردیدیم، تا رسیدیم به شهری که هم از ریشه های من پر بود هم از خاطرات دوران کودکی ام.
دوم
"من برای شهر مشهد چندین جایزه بزرگ کشوری آورده بودم. تا اینکه امام جمعه در یک روز نحس اعلام کرد همه افغانی های اینجا حرامی اند چون ازدواجشان ثبت نشده. و به راستی ازدواج پدر و مادر هیچ کدام ما در دفاتر اسناد ثبت نشده بود."
دوران کودکی ام پر از مشهد بود. هنوز هم خیابان های این شهر در خون من جریان دارند و بهترین دوستانم در آن نفس می کشند. شهری که با اولین موج مهاجرت، با قدر و قیمت خانواده ما را در آغوش گرفت و خیلی زود با ما انس گرفت.
محله ما در شمال مشهد که در اصل حاشیه شهر بود، محله افغانی ها بود. ایرانی های محله با ما قوم و خویش تر بودند تا مردم خوش پوش و خوش خوراک بالای شهر که جز به تحقیر به هر دوی ما نمی دیدند.
از محله ما صبح ها، همه ایرانی و افغانی با هم می رفتند بالای شهر که برف پارو کنند و خشت بپزند و بچینند و شب ها با هم دیگر سریال اوشین ببینیم و شاهنامه بخوانیم. راستش را بخواهید شاهنامه خوانی را فامیل های ما مرسوم کرده بودند. منتها ما هیچ کدام بر هیچ کدام نه تفاخری داشتیم نه تنازعی.
فکر کنم من کلاس پنجم بودم که فهمیدم، بین ما فرقی هست؛ وقتی که به عنوان شاگرد اول همه شهر اجازه رفتن به مدرسه تیز هوشان را نیافتم. ما چند تا بچه زرنگ بودیم که هیج کدام اجازه نیافتیم برویم مدرسه تیز هوشان اما برای خودمان دفتر فرهنگی زدیم و جلسات کتاب خوانی گذاشتیم و خط و نقاشی یاد گرفتیم و بعد، دو سال بعد بود که بچه های مدرسه ما همه جایزه های کشوری ایران را در شعر و داستان و نقاشی و خط، کسب کردند.
وقتی هم برگشتیم هم محلی ها و معلم های ایرانی ما بیشتر از ما به ما می بالیدند. از آن بچه ها جعفر حالا نماینده مجلس است، حسن، وزیر شده، دامردان نمی دانم چه شده و حسین محمدی که سرگل ادبیات داستانی است جایزه گلشیری را برد و جلسات قند پارسی را گرفت و حالا در کابل انتشارات تاک را اداره می کند و در دانشگاه ابن سینا درس می دهد.
هر روز ما از همین نقطه دور شهر، با شماری از بچه های ایرانی، با رضا بروسان و رضا ضیایی که حالا مرده اند و هادی جهان آبادی و اکبر شریفی می رفتیم دقیقا به آن طرف شهر، خیابانی بود پر از درختان سر به فلک کشیده و در آن دفتر روزنامه توس بود و ما جلسه شعر می رفتیم و باز هیچ کسی مرا غریبه نمی دید.
من برای شهر مشهد چندین جایزه بزرگ کشوری آورده بودم. تا اینکه امام جمعه در یک روز نحس اعلام کرد همه افغانی های اینجا حرامی اند چون ازدواجشان ثبت نشده. و به راستی ازدواج پدر و مادر هیچ کدام ما در دفاتر اسناد ثبت نشده بود.
از همان روز، بگیر و ببند شروع شد. در مشهد، فرمانده پلیسی پیدا شد به نام کریم غول، که در قطار فولاد زره و دیو سفید سال هاست وارد افسانه های دیوان و بدان افغان ها شده است. آنقدر شعر که بر علیه او گفته شد بر علیه برژنف هم شاعران افغانستان نگفتند.
کریم غول و امام جمعه، آنقدر دوستان ما را از ما گرفتند که حد ندارد. ایرانیهای محل ما به ما بدبین شدند و نصف افغان ها که پشت گرم تری داشتند برگشتند. از این نصف یکی هادی حسینی بود که بهترین دوست من و رقیب بزرگ من در مدرسه بود. لحظه ای که هادی سوار کامیون های کوچ اجباری می شد، همه ما گریستیم. هادی رفت که شاید هیچ وقت درس نخواند. تقدیر از او اما سال ها بعد یک پرفسور حقوق در دانشگاه هاروارد ساخت. با این همه آن سال سگ، همیشه بد ترین سال عمر من باقی ماند و واقعیتش را بخواهید باید گفت، آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد.
سوم
چند روز بعد از این که به مشهد باز گشته بودم، کنگره شعری شد در یزد، مرا هم شاعران با خود بردند. در کنگره، چند تا کارخانه دار با فرهنگ یزدی، با من رفیق شدند. من با کاروان شاعران به مشهد بر نگشتم، در یزد ماندم. شهر نساجی و تصوف و من در هر دو داخل شدم. خیلی زود این شهر، خانه تازه من شد. خانواده ام هم به همین شهر آمدند. فرماندار شهر، آقای محمدی شاعربود، شهردار آقای خورشید نام، هم صاحب ذوق. شهر انجمن های ادبی قدیم محافظه کار و کوچه های داستانی و باستانی. شهری کوچک که درآن بسیاری دیگر مرا می شناختند. از همان استادان یکی گفته بود:
"خانم دکتری بود به اسم دکتر علوی در مرکز شهر که هنوز هم هست و همیشه از افغان ها پولش را نصفه می گرفت یا هیچ نمی گرفت همیشه یک نفر هم داشت که زبان بیماران را برایش ترجمه کند. وکیلی بود به اسم دکتر واردی که کلا مشاور مجانی درد و بلای مهاجرین بود و از همه اینها مهم تر، چراغ شهر، آقا رضای پهلوان نصیر بود. یکی از آن اشراف شهر که رفیق تنهایی های من بود و انیس دل همه صاحب مشکلان."
یار افغانی ما، شاعر افغانی ما
چه خبر دارد از بی سر و سامانی ما
خانه مان را به گل اطلسی آراسته ایم
باشد آن گل بنهد پای به مهمانی ما...
و همین طور باقی شعر و از این دست احساسات که هنوز در شهر یزد با افغان ها گرم است. من و چند دوست دیگر، در شهر انقلاب ادبی می خواستیم راه بیندازیم، کافه بزنیم و جلسات شعر مدرن درست کنیم. هیچ مردمی در زمین این قدر با بیگانه مهربان نبوده اند.
خانم دکتری بود به اسم دکتر علوی در مرکز شهر که هنوز هم هست و همیشه از افغان ها پولش را نصفه می گرفت یا هیچ نمی گرفت. همیشه یک نفر هم داشت که زبان بیماران را برایش ترجمه کند.
جز او، چندین دکتر و معلم دیگر هم بودند که عین ذوق را داشتند؛ مثلا دکتر خرازی که دکتر خود من هم بود. وکیلی بود به اسم دکتر واردی که کلا مشاور مجانی درد و بلای مهاجرین بود و از همه اینها مهم تر، چراغ شهر، آقا رضای پهلوان نصیر بود؛ یکی از آن اشراف شهر که رفیق تنهایی های من بود و انیس دل همه صاحب مشکلان و من چند شعرم را برای او گفته بودم از جمله این شعر که:
رفاقت آمد و پوشید کفش های تو را
چهارم
"دفعه سوم، در تهران بود. من غیر قانونی نبودم. در بین غیر قانونی ها بودم و این هم البته جرمی است. و این بدترین دفعه بود که حسابی از آن رئیس نامرد اردوگاه به خاطر موهای بلندم شلاق خوردم. همه بدنم کبود شده بود."
من سه بار در ایران، به خاطر افغانی بودن دستگیر شدم؛ دفعه اول در مشهد از مینی بوس مرا مستقیم بردند به اردوگاه سپید سنگ، دو هفته در خیمه های این اردوگاه کار اجباری استالینی ماندم، تا یکی پیدا شود مثل طوطی قصه های مولانا پیغامم را به دوستانم برساند. آقای آرین منش، که رئیس اداره فرهنگ شهر بود و خیلی مرا دوست می داشت، شخصا پیگیر آزادی ام شد، بعد از من رسما برای گناه نکرده معذرت خواست و بعد برای دلجویی به من شغلی در کتابخانه داد.
دفعه دوم در یزد، رفته بودم کسی را آزاد کنم، خودم دستگیر شدم.۲۴ ساعت بعد، معاون فرماندار با ماشینش آمد دنبالم و مرا با رفیقم با هم آزاد کرد و این بهانه ای شد که شرم چندین ساله را بشکنم و درباره درس نخواندن بچه های مهاجر، با فرماندار حرف بزنم. چقدر تاثیر کرد دیگر خدا می داند، منتها آقای فرماندار واقعا نمی دانست چنین قانونی هم هست. این را خطوط ملتهب پلک هایش داد می زدند.
دفعه سوم، در تهران بود. من غیر قانونی نبودم. در بین غیر قانونی ها بودم و این هم البته جرمی است. و این بدترین دفعه بود که حسابی از آن رئیس نامرد اردوگاه به خاطر موهای بلندم شلاق خوردم. همه بدنم کبود شده بود. وقتی آزاد شدم با سر تراشیده، پیش استاد آهی رفتم، بغلم کرد، زخم هایم را مرهم گذاشت و گفت که شب در رادیو پیام که مجری بود پدر این رئیس اردوگاه را در می آورد. من گوش نکردم چه گفت، منتها ایمان دارم پدر او را در آورده بود.
پنجم
در تهران دانشجو شدم. در تمام سال های دانشگاه تنها یک نفر مرا در دانشگاه غریبه حساب کرد. یک بار در چند سال، آماری نیست که بگویم چه فضای نژاد پرستانه ای در دانشگاه بود. یکی دو تا از بچه ها هم بودند که کلا از بچگی آموخته بودند افغان ها بدند. یکی از آن ها، بهترین رفیق سال های دانشگاه من شد و بعد در مجله سروش جوان کار گرفتم.
"بارها، در قطار در اتوبوس در خیابان مورد سوال قرار گرفتم. چه بسا خیلی وقت ها به بد ترین شکلی تحقیر شدم. اما در چنین جامعه ای چه کسی تحقیر نمی شد. هر کسی به نحوی، از طرفی تحقیر می شد. اما همه این دفعات را در مقابل دفعاتی که ستایش شدم بگذاریم دو در صد شاید بشود."
با وحید وزیری که به راستی هم وزیر زاده بود و علی قنواتی و جواد رسولی و دیگران یکی از بهترین مجلات ایران را در می آوردیم. یک کارگاه شعر در مجله داشتیم که صدها نفر در آن شاعر شدند. بعد رفتم روزنامه ابرار و بعد صدا و سیما و در همه این سال ها، من افغانی بودم اما خارجی نبودم.
پایین دفتر ما، دفتر قیصر امین پور بود و اینگونه دوستی مثالی من و قیصر نیز شکل گرفت. قیصر برادر من و استاد من بود. و من شاید مدت زیادی یکی از نزدیک ترین دوستان او بودم. به خانه شاملو و همینطور خیلی از برجسته ترین روشنفکران و شاعران رفت و آمد می کردم و بعد وارد فضای خودمان بودیم.
جهان جادویی ادبیات، با جواد یونسی و محمد فرخانی و نرگس خداکرم ومحمد رفیع جنید، ما را از جهان جدا می کرد. من هیچ وقت لهجه تهرانی را یاد نگرفتم. کما که هیچ لهجه دیگری را هم. فارسی من آمیخته ای از هزار لهجه بود و برای این همیشه شناخته می شدم. جنید از من هم لهجه را سلیس تر حرف می زد هم خوش لباس تر بود. هم صاحب یک مکتب تازه در ادبیات بود. منتها ما هیچ کداممان هیچ وقت خارجی نبودیم.
بارها، در قطار در اتوبوس در خیابان مورد سوال قرار گرفتم. چه بسا خیلی وقت ها به بد ترین شکلی تحقیر شدم. اما در چنین جامعه ای چه کسی تحقیر نمی شد. هر کسی به نحوی از طرفی تحقیر می شد. اما همه این دفعات را در مقابل دفعاتی که ستایش شدم بگذاریم دو در صد شاید بشود.
من از حاشیه مهاجر نشین شهر مشهد، وارد جمع های اعیان ایران شدم. شهردار شهر، به نام مرا می شناخت و آنقدر انسان بود که به خانه و سفره و غم و شادی رفتگران افغانش می رفت.
جشنواره ای برای شناخت فرهنگ افغان ها گرفت که فکر می کرد همه چیز به خاطر شناخت کم است. آدم از چیزی که نمی شناسد می ترسد و ایرانی ها خیلی هایشان افغان ها را و افغانستان را نمی شناختند. تقصیر کتاب های درسی بود که تاریخ را با جعل به ما درس می داد یا تقصیر سیاست مدارانی که جدایمان می خواست یا تقصیر بی همتی تقدیری ما هر چی بود، بود.
آقای شهردار مهندس ملک مدنی، یکی از فرهنگسرا های تهران را برای افغان ها اختصاص داده بود که داشته های فرهنگی شان را شریک کنند و چقدر جهان ما به این جنس شهر دار ها نیازمند است.
ششم
دکتر هادی کیاسری، آمده بود افغانستان، از قدیم عاشق افغانستان بود، همه آوازهای استاد سر آهنگ را داشت. مثل او در تهران خیلی ها بودند که سر آهنگ گوش می کردند. چندان که تیتر برنامه سینمایی هفتگی یکی از چهچهه های استاد سر آهنگ شده بود.
همه این ها هم به همت همین آقای کیاسری مازندرانی شده بود. به برکت او نیم شهر کیاسر، موسیقی افغانی می شنیدند؛ احمد ظاهر، ناشناس، فرهاد دریا و استاد شریف غزل. منتها هادی در چنین وضعیت افغانستان فقط به خاطر سر آهنگ نیامده بود مثل خیلی های دیگر برای عکس و خبر هم نیامده بود. آمده بود رفیق های تازه پیدا کند و رفیق کهنه اش رابه ایران برگرداند.
او بعد از جسین جعفریان، که برای شناساندن افغانستان به ایرانی ها پاهایش را هم از دست داد، دومین کسی بود که بیشترین سعی را کرد. در مجله شعر، بخشی ویژه افغانستان و تاجیکستان داشت و رئیس رادیو فرهنگ که شد بخش ویژه ای برای شناساندن فرهنگ و آداب و رسوم افغان ها ساخت و برای همین می خواست من برای بار سوم به ایران بر گردم.
ما با هم چندین برنامه عرس بیدل گرفتیم و ده ها محقق و شاعر افغان را به بهانه های مختلف به شهر های مختلف ایران بردیم که حرف بزنند. چهار بار استاد شریف غزل و دو بار استاد الطاف حسین را از افغانستان به تهران آوردیم که موسیقی افغانی را معرفی کند. منتها همه این کار های بزرگ ما، به گوش فرماندار نوشهر نرسید که یکبار دیگر بخواهد مسافر زمان شود و به دوره هایی شهرش را بر گرداند که نژاد پرستان، نژاد های خاصی را از اماکن عمومی منع می کردند. زور او به حکمران مازندران نرسید که بگوید از دستور نژاد پرستانه اش خجالت می کشد. آخر در روزگار قدکوتاهی، معیار ها بر مدار صفر می چرخند.
هفتم
" وقتی نتیجه را اعلام کردند، اسم مرا دوم خواندد. حسن گفت: مدیرشان گفته، بد می شود یک افغانی اول شود. ولی همه دو هزار نفر سالن خاوران چندین دقیقه برای من دست زدند. حالا آن مدیر را من معیار بگیرم یا حسن و آن دو هزار نفر مشتاق بی تعصب را."
من، تقریبا شهر به شهر همه ایران را و بخش زیادی از افغانستان و تاجیکستان را گشته ام. این بی خبری در بین همه منطقه هست. ازبک ها از تاجیک ها بد می برند. تاجیک ها از پشتون ها، پشتون ها از ایرانی ها، ایرانی ها از یکی دیگر و خلاصه این سلسله ادامه دارد. منتها این تنها یک قیاس استقرای باطل است؛ چرا که خیلی وقت است علم اعلام کرده تعمیم جزء به کل باطل است. راستش را بخواهید تنها گروهی که کمتر خبر دارند چنین تصوری دارند.
در هیچ شهر ایران نبوده که پس از شعر خوانی من، برایم دست نزنند. من هم چه بسا به قصد سعی می کردم لهجه افغانی را که بلد نبودم بگیرم و این لهجه خیلی وقت بین شاعران جوان مد بود. من در جشنواره شعر شب های شهریور اول شدم. حسن فرهنگی که دبیر جشنواره بود قبل از برنامه به من تبریک گفت. وقت اعلام نتایج اسم مرا دوم خواندند. حسن گفت: مدیرشان گفته، بد می شود یک افغانی اول شود. منتها همه دو هزار نفر سالن خاوران چندین دقیقه برای من دست زدند.
حالا آن مدیر را من معیار بگیرم یا حسن و آن دو هزار نفر مشتاق بی تعصب را؟ راستش آنقدر که در منطقه ما اشتراکات فرهنگی و ذوقی و حسی و تاریخی به هم گره خورده در هیچ جای جهان نظیر ندارد.
ما ملتی یگانه که چون دانه های تسبیحی از هم گسیخته ایم، حتما روزی دوباره نخمان را پیدا می کنیم. ازبک ها در اصل تاجیک ها را دوست دارند، چرا که نیم تاریخشان اینطرف است. تاجیک ها افغان ها را که خواننده هایشان را هر روز دعوت می کنند و پشتون ها ایرانی ها را که جزئی از حافظه تاریخیشان هست و ایرانی ها .. اصلا مگر من همه این مردم را دیده ام که این طور قضاوت می کنم؟
جایی در بالا شهر تهران؛ میان کاشی و دیوار
من آنجا، در شهر تهران و در منطقه جردن هنوز میان سنگ و سیمان نفس می کشم
رولان بارت می نویسد: "در زندگی حقیر من، جمله ها حادثه هایند." برای من اما، حادثه ها تبدیل به جملهها می شوند و روایت مختصر از زندگی ام را در ایران تشکیل می دهند.
ناگزیری علت مسافرتم در ایران بود. از پاکستان با پاسپورت/گذرنامه جعلی وارد خاک ایران شدم. خیلی راحت و ساده به مشهد رسیدم. هنوز طعم مرغ سوخاری یادم هست، اولین بار بود که مرغ سوخاری می خوردم و تصویری که از مشهد دارم نه حرم امام رضا و شهر مشهد بلکه از مردان پشمالو، چاق و شکم افتاده ای است که درحمام عمومی متحیر ام ساخته بودند.
با قطار به سوی تهران رفتم. شبانه در سفر بودم و از مناظر اطراف محروم شدم. نه رویایی بود و نه شوقی؛ پیچیده در غم آنچه پشت سر گذاشته بودم؛ یعنی درسهایم در مکتب، به تهران رسیدم.
در دانشگاه تهران همراه با یکی از خواهر زاده هایم مشغول کار شدم؛ جایی که حس حسرت به گذشته و نفرت به وضعیت فعلی ام را تقویت کرد.
خواهر زاده ام اوستا کار بود و من شاگردش. روزهایم در ساختن ملات، آوردن سنگ، سیمان و سرامیک می گذشتند. قسمت هایی از ساختمان دانشگاه را بازسازی می کردند.
من مجبور بودم از زیر زمین سنگ پله های یک متری را بر پشت به طبقه ششم برسانم. زیر نگاه های دانشجویان تمیز و خندان دانشگاه، نفس زنان از پله ها بالا می رفتم و پایین می آمدم.
"وقتی با بچه ها، خوب صمیمی شدم رازهای دیگری از زندگی هموطنانم در تهران برایم آشکار شد؛ تماشای فیلم هایی در ایران به آن "غیر اخلاقی" می گفتند، استمنا و رفتن دنبال روسپیها، ناگزیزی های انسانی بود که محرومیت های نسل معلق ما را بی صدا، داد می زد."
دلم می شد در دره ای تنها بودم و از عمق دلم فریاد می کشیدم: خدایا! کاش از افغانستان نبودم. لحظه هایی که در کنار اوستا کارم می ایستادم به دانشجویان دختر نگاه می کردم و سخت به زنده بودنم تاسف می خوردم؛ زیرا در مدرسه آخوندی منطقه ام به من آموخته بودند که نگاه کردن به دختران گناه دارد و من آن تابو را شکسته بودم و لحظه لحظه ای گذشته را جبران می کردم و امکانات تازه ای زندگی را می جستم.
تجربه هایم از کار در دانشگاه تهران منجر به تعهد درونی شد که باید روزی در دانشگاه کابل درس بخوانم.
بعد از یک ماه، کار در دانشگاه را رها کردم. چون عملا درک کردم که تا خودم اوستا کار نباشم نمی توانم پولی را که پسر عمویم به قاچاقبر داده بود را تهیه کنم.
در جردن، پهلوی تعدادی از دوستانم با این تعهد که اوستا کار شوم، دوباره مشغول کار شدم؛ اما فایده ای نداشت. آنان هیچ توجهی به این تعهد نداشتند، پس باید چاره ای دیگری می جستم؛ آنجا را ترک کردم و یک معمار ایرانی را پیدا کردم و بدون تجربه قبلی شروع کردم به چسباندن کاشی. یک روز تمام چهار تا سرامیک چهل در چهل را روی دیوار حمام چسپاندم و اینگونه اوستا کار شدم.
شبها بعد از کار، ضبط صوت بود و موسیقی، تلویزیون بود و شو های ایرانی. اندک اندک وقتی با بچه ها، خوب صمیمی شدم رازهای دیگری از زندگی هموطنانم در تهران برایم آشکار شد؛ تماشای فیلم هایی در ایران که به آن "غیر اخلاقی" می گفتند. استمنا و رفتن دنبال روسپیها، ناگزیزی های انسانی بود که محرومیت های نسل معلق ما را بی صدا، داد می زد.
معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی، روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد
روزهای جمعه در خیابان انقلاب، جای پا برای ایستادن پیدا نمی شد؛ فکر می کردم هرچه مسلمان واقعی است در تهران دورهم جمع شده اند؛ اما دنیای زیر زمینی را که تازه کشف کرده بودم. تازه فهمیده بودم که زیر پوست این شهر بزرگ، دنیای عجیب دیگری است.
معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی. روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد.
من بودم و آینده ای که خودم باید می ساختم، معلق بودم و دوستانم همه اینگونه بودند.
زمستان سال ۱۳۷۹ با اصرار مامایم/ دائی ام، به قم رفتم تا تحصیلات ام را در حوزه ادامه دهم، اما من آن حمید قبلی نبودم، ذوب شده بودم، شک ویرانگر مرا فرا گرفته بود، زندگی و ارزشهایی که به من داده بودند، بی معنا، مستهجن و دروغ می نمود؛ پس باید نقاب می زدم و خود نویافته ام را پنهان می کردم.
در قم، خیابان امام در منزلی که مامایم از سهم امام برای طلاب اجاره کرده بود اقامت گزیدم. زندگی برایم سخت ملال آور شده بود. در دو زمستانی که در قم ماندم فقط یک روز پای درس نمی دانم کدام آیت الله بود، رفتم که آن جلسه هم در پناه ستون و در خواب سپری شد.
"از مظلومیت ها و حقارت هایی که آنجا کشیدم نمی گویم؛ زیرا آنها بهای شعارها، تظاهرات ها، جنگ و انقلاب ها و در مجموع دین و مذهبی است که برسرم آورده است و من صادقانه باور داشتم مرز، نژاد و... مردود است."
تابستان ۱۳۸۰ دوباره تهران آمدم و در جنت آباد مصروف کار شدم. روی داربست، نمای ساختمان را سنگ گرانیت کار می کردم. شبها تا ساعت یک و دو موسیقی می شنیدم و با خودم می گریستم. مالیخولیایی شده بودم. ناگزیرها و بن بستهای زندگی بی کاره ام ساخته بود. از همه چیز بدم می آمد، جز تعدادی موسیقی بی کلام از کیتارو، ونجلیس، یانی و ژان میشل ژار و آهنگ های مرحوم ناصر عبداللهی که دقیق خبر از وضعیت ام میداد: "این شفق است یا فلق مشرق و مغربم بگو/ من به کجا رسیده ام جان دقایق ام بگو" چیز دیگری نداشتم.
سال ۱۳۸۱ برادرم به ایران آمد و مدتی باهم کار کردیم تا من آماده برگشت به افغانستان شدم. یادم هست روزی سخت بی حال و ملول از همه چیز قطعه عکسم را میان پلاستیک/ مشما پیچیدم و میان دیوار و کاشی انداختم و بعد روی آن سیمان ریختم؛ با این قصد که اگر روزی کسی ساختمان را خراب کرد، حتما عکس مرا از میان سنگ، سیمان، کاشی و آشغال خواهد یافت و خواهد گفت که: "این ساختمان را یک افغانی کار کرده است."
من آنجا، در شهر تهران و در منطقه جردن هنوز میان سنگ و سیمان نفس می کشم.
از مظلومیت ها و حقارت هایی که آنجا کشیدم نمی گویم؛ زیرا آنها بهای شعارها، تظاهرات ها، جنگ و انقلاب ها و در مجموع دین و مذهبی است که درگیر آن بوده ایم و من صادقانه باور داشتم مرز، نژاد و... مردود است.
افغانستان از خاطرات مادربزرگ تا زندگی در کابل
گیسو جهانگیری
فعال حقوق زنان
گیسو جهانگیری، ده سال اخیر را اغلب در کابل بوده و حالا بسیاری از فرهنگیان افغان او را بیشتر از ایرانی ها می شناسند
افغانستان را از کودکی می شناختم؛ از زمانی که عمو جان از سالهایی که آنجا به عنوان سفیر در دهه پنجاه میلادی کار کرده بود خاطره تعریف می کرد و مادر بزرگ از یاد داشت های مکتوب جد پدری اش صفحاتی برایم خوانده بود، می دانستم "هرات" قلب خراسان است.
بار اول افغانستان را از کناره آمو دریا از بدخشان تاجیکستان دیده بودم، چقدر آن آسمان پر ستاره و چراغ هایی که سو سو می زد، آنسوی مرز را ساکت و رازآلود کرده بود، حتی با وجود جنگ داخلی که آن سرزمین گرفتارش شده بود.
وقتی برای بار اول در سال ۱۹۹۷ میلادی قدم به خاک افغانستان گذاشتم به دیدار تاجیک هایی رفتم که برای فرار از جنگ داخلی به شمال افغانستان پناهنده شده بودند. آنها درچند اردوگاه گل آلود، زیر خیمه ها در کندز، طالقان و مزار شریف پناه آورده بودند.
از کودکی مادرم به من گفته بود "جهان یک دهکده بزرگ است" و ما شهروند این جهان هستیم؛ دلم برای آنها می تپید، با دستان کوچکم کوشش می کردم غمخوار همه باشم.
امروز هم در مقابل رنج نامه جمعیت عظیم افغان هایی که در این سه دهه به ایران پناه برده اند، سکوت را جایز نمی دانم.
"دولت های ایران و پاکستان نیز نمی اندیشیدند که قدمت این مهاجرت به سه دهه بکشد، در قانون اساسی خود حق شهروندی را به متولدین در خاک کشورشان ندادند، رفاه اجتماعی را هرچند اندک با مساوات تقسیم نکردند و حاصل زحمت چند میلیون انسان برای ترقی کشورشان را به رسمیت نشناخته و قدر ندانستند."
چرا به چنین مصیبتی در کل منطقه مان دچار شده ایم؟ حکومت مستبد، جنگ، مهاجرت، فقر و نابرابری. مردان سیاست این جغرافیای فرهنگی مشترک اما چند رنگ، ما را دچار سرنوشتی پر تلاطم و غیرانسانی کرده اند.
دوست و دشمن با هم می سوزند؛ امروز باید توضیح بدهم هرکسی نماینده حکومت حاکم بر کشورش نیست، آیا می دانستید که اولین وزیر آموزش و پرورش تاجیکستان نوپا در دهه بیست میلادی یک افغان بود و وزیر فرهنگش لاهوتی کرمانشاهی شاعر؟
می توان در کابل نشست و غم مکزیکو را خورد، وقتی فراخوان کاروان هزار و یک شعر برای صلح را در زمان طالبان پخش کردیم، بیش از هزارشاعر از پنجاه کشور غمخواری خود را با آفرینش ادبی شان به مردم این سرزمین اعلام کردند.
این برنامه در همبستگی با مردم افغانستان بود و به چندین زبان پخش شد. وجدان های آگاه بیدارند و ساکت نمی نشینند.
آپارتاید یعنی مجزا و جدا نگهداشتن گروهی خاص؛ نظام سیاسی حاکم بر ایران با شماری از مردم خودش هم سر عناد دارد و در طی چند دهه به تولید کننده مهاجر و پناهنده سیاسی مبدل شده است.
مردان سیاست اما فراموش کرده اند که همه انسان ها با هم برابرند و جوانان افغان نباید امروز در کوچه های بارانی پاریس در انتظار قبول یا رد شدن درخواست پناهندگی شان بی سرپناه و سرگردان بوده و هزاران پناهجوی کرد در بازداشتگاه های استرالیا در آرزوی دادرسی باشند.
دولت های ایران و پاکستان نیز نمی اندیشیدند که قدمت این مهاجرت به سه دهه بکشد، در قانون اساسی خود حق شهروندی را به متولدین در خاک کشورشان ندادند، رفاه اجتماعی را هرچند اندک با مساوات تقسیم نکردند و حاصل زحمت چند میلیون انسان برای ترقی کشورشان را به رسمیت نشناخته و قدر ندانستند.
با وجود تشویق به بازگشت و قراردادهای دو جانبه دولت افغانستان، در این ده سال شرایط شایسته برای دوباره سازی زندگی چند میلیون مهاجر از کشورهای همسایه مهیا نشد و در چند سال گذشته نسل جدیدی برای زندگی بهتر راه غربت در پیش گرفتند.
"اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند."
امروز جهان مردان سیاست ، دیگر دهکده نیست، تحمل دیگری ممنوع شده است. معضل مهاجرت در شعارهای نامزدهای انتخاباتی "کشورهای پیشرفته دموکراتیک" که بیرون راندن و تحقیر مهاجران را وعده می دهند، غوغا می کند.
اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند.
بسیاری از مهاجرینی که به افغانستان بازگشته اند، امروز می دانند که آینده کشور و منطقه شان در گرو باروری فرهنگ ها و دورنگری مشترک است.
کابل کماکان شهری رازآلود است؛ مردمانی با گذشته های بسیار متفاوت از هم، با تجربه های مختلف، قصه ها و رنج هایی رنگارنگ و از طبقات گوناگون، در پایتخت گرد هم آمده اند.
کابل میزبان سربازان قدرتمندترین کشورهای جهان نیز هست. در این آشفته بازار اما هستند کسانی که با کار مستمر به همدلی و همکاری نشسته اند، خوش فکران کابلی در ارتباط با هم کیشان خود در دیگر مناطق، کارزاری فرهنگی به راه انداخته اند.
پیام این کارزار اما دستخوش بی مهری های تفرقه خواهان نمی شود و رسالتی جز مردود شناختن مرزهای مهر و همفکری ندارد.
جهان آن ها و من همچنان یک "دهکده" است.
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

تنها چیزی که در آنجا طبیعی و مطلوب به نظر می رسید، گردش روزگار بود؛ شب صبح می شد و روز به شب می آمد، دیگر هیچ چیز حداقل برای من که ۱۵ سال داشتم طبیعی به نظر نمی رسید؛ تا چند سال پیش ازآن بزرگترین پرسشی که ذهنم را آزار می داد، این بود که چرا رفتار آدم های بیرون از خانه با من عجیب و غریب است؟
چرا آن ها طوری نگاهم می کنند که من را به این اشتباه بیندازند که یا صورتم را نشسته ام و اشتباهاً با چشم های کثیف بیرون آمده ام، یا اینکه لباس هایم را اتو نکرده ام. من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که چیزی از تعصب های نژادی بفهمم، حتی نمی دانستم ملیت و نژاد چیست. برای من همه یک رنگ بودند، همه آدم بودند.
کم کم که بزرگ تر شدم، چیزهایی در مورد خودمان و اصلیت و ملیت و این حرف ها از پدرم می شنیدم؛ اینکه بعد از سال ۱۳۵۷ مردم کشورم مجبور به دوری از وطن شده اند و ما نیز از همان مردمیم که سرنوشت، سال ها زندگی در ایران را برای ما برگزیده است.
آن روزها بود که به تازگی فهمیدم نژاد چیست و اصلیت کدام است، چرا مردم این گونه به من نگاه می کنند و چرا مردم این سرزمین فکر می کنند که ما از آن ها کم هستیم، یا بدتر اینکه آن ها از ما زیادند. دیگر این بدبینی های آن ها، وجدان خوابیده یا شاید بی غرض مرا هم به هوش آورده بود، اما نه در حدی که بتوانم در برابر توهین های شان از خود دفاع کنم، فقط صدایی در ذهنم می گفت: تو از آن ها کم نیستی.
نخستین صحنه آزاردهنده هر روز برای من، رفتن و منتظر ماندن در صف نانوایی بود؛ تا زمانی که نوبت به من می رسید، ده ها بار طعنه می شنیدم؛ افغانی! زودتر نان ات را بگیر و برو، همه منتظر تو اند!
در مسیر نانوایی تا خانه، با اینکه چندان راه دوری هم نبود، تنم مور مور می شد، با عبور هر عابری منتظر بودم که حرفی بزند و افغانی خطابم کند. شاید باور کردنی نباشد، اما واژه "افغانی" در آنجا به یک ناسزا تبدیل شده بود.
هر روز درست زمانی که فضای مکتب و توهین های گاه گاه معلم ها و همصنفی هایم به یادم می آمد، تمام اشتیاقی که برای درس خواندن داشتم، هیچ می شد و احساس می کردم وجودم از تمام کوشش هایی که برای رسیدن به آرزوهایم دارم، خالی می شود.
"اما باز هم ایران و ایرانیان را، کسانی را که به انسان بودن ارج می نهند دوست دارم. در ایران توانستم مثل دیگران با وجود زخم زبان های افغانی بودن درس بخوانم. چیزهای زیادی آموختم. اما خاطرات کودکی ام همه در زادگاهم ایران به جای مانده اند. چقدر یک مهاجر بدبخت است که نمی تواند حتی خاطرات کودکی اش را زنده کند، یاد روزهای خوش کودکی را تازه کند."
این را خوب درک کرده بودم، که کمی بیشتر و بهتر از برخی همصنفی هایم می فهمم، از برخی سوال های عجیب و غریب معلم مان هم این را فهمیده بودم. گرچند هیچ گاه نمره ای را که لایق بودم، از من دریغ نمی کردند، اما مقایسه ناجوانمردانه ای که بین هویت و استعدادم می کردند، روحم را به درد می آورد؛ هیچ وقت یادم نمی رود که معلم مان در مورد من با مدیر مکتب صحبت می کرد و در جریان صحبت هایش می گفت: چطور این افغانی این قدر باهوش است؟
گاهی خودم هم غرق در یک ابهام می شدم؛ مگر ما افغان ها چه از دیگران کم داریم، که نمی توانیم لایق باشیم؟ اما گاهی درست در همین زمان، یک احساس خوشایند هم به من دست می داد؛ نوعی غرور و نوعی خودبرتربینی؛ ازاینکه درس خواندن و آموختنم نسبت به بیشتر همصنفی هایم بهتر بود و از اینکه به یک معما برای معلمان بدل شده بودم، احساس خوبی داشتم و آن زمان دیگر برایم فرقی نداشت که آن ها درباره ام چه می گویند.
گاهی که برای خرید به بازار می رفتم، آرزو می کردم گوش هایم حداقل در آنجا توان شنیدن نمی داشت تا "افغانی، افغانی" گفتن برخی را نمی شنیدم، اما مجبور بودم بشنوم و به دل هم نگیرم. چون حق این را نداشتم که گله و شکایت کنم؛ ما محکوم به تبعید از دیارمان بودیم و مهمان ایران.
به گفته ی احمدی نژاد؛ مهمانی که خودش صاحبخانه شده است؛ دراین صورت ایران میزبانی است که ظاهراً ما را پذیرفته است، اما تحمل ما از توانش خارج شده است.
اوضاع بد امنیتی در سالهای گذشته، سبب شد که بسیاری از افغانها نتوانند به کشورشان بازگردند
هیچ نمی دانم مصداق "بنی آدم اعضای یک دیگرند" را در کجای این دنیا می توان یافت. بدیهی است که برای هر بنی آدمی کشور خودش بهترین جای است، اما وقتی حرف از اجبار به میان می آید، باید روی بسیاری از خواسته ها خط کشید و از آن ها گذشت.
افغان ها در بسیاری از کشورها مهاجر شده اند، اما شاید بیشترین آن ها در ایران باشند؛ آن هم به این دلیل که این کشور وجوه تفاهم زیادی با افغانستان دارد؛ دین، فرهنگ و زبان مشترک، افغان ها را به سوی ایران می کشاند. شاید مصداق وجود این مشترکات بین ایرانی ها و افغان ها تسهیلات مختلفی بود که به طور مساوی بین این دو گروه در ایران تقسیم شده بود، اما بزرگترین مشکل یک افغان زخم زبان هایی بود که می شنید.
اما باز هم ایران و ایرانیان را، کسانی را که به انسان بودن ارج می نهند دوست دارم. در ایران توانستم مثل دیگران با وجود زخم زبان های افغانی بودن درس بخوانم. چیزهای زیادی آموختم. اما خاطرات کودکی ام همه در زادگاهم ایران به جای مانده اند. چقدر یک مهاجر بدبخت است که نمی تواند حتی خاطرات کودکی اش را زنده کند، یاد روزهای خوش کودکی را تازه کند.
در ایران گاهی افغان بودن، تا حدی یک جرم نابخشودنی پنداشته می شد، که سزای آن محکوم شدن به از دست دادن یک عزیز بود.
هیچ وقت خاطره تلخی را که یک دوست برایم تعریف کرده بود، از یاد نمی برم؛ پدر مریض اش را روی دست هایش به شفاخانه می برد، دکتران شفاخانه با دیدن او و گفتن اینکه افغانی هستی! بی اعتنا از کنارش می گذرند، و این دوست تنها به این دلیل که افغانی است، پدرش را از دست می دهد؛ او روی دست های پسرش جان می بازد.
گفته های پیشینیان گاهی سخت تجربه می شود؛ هیچ جایی خانه خود آدم نمی شود. درست است که افغانستان هنوز به آرامش کامل نرسیده است، اما خانه آرام من همین جاست.