تبليغاتX
اوای هیرمند
اوای هیرمند

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان؛
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد
خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی.
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.
مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر
کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر
کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه.
می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب
عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه... می ره تو اتاق
کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده
و...!!! ؛ می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! رو سیاست فکر کردی ، حالا فهمیدی سیاست
چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه
حکومت، ملت فقیر و پا برهنه رو ..... بله!!!
، در حالی که جامعه به خواب عمیقی
فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، و نسل آینده
داره توی کثافتی دست و پا می زنه که جامعه با بی خیالی تمام مصلحت را بر این
ترجیح داده است

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:39 توسط مهاجر پامیر|


دانستنیهایی جالب درباره عربستان

 
فروش سگ و گربه در این کشور ممنوع است.
ورود غیر مسلمان بنا به حرمت اماکن اسلامی، به مناطق حجاز(شهرهای مکه ومدینه) ممنوع است.معمار بهترین هتل مکه (هتل هیلتون) که غیر مسلمان است. مجبور شدازطریق دوربین وبرروی یکی از تپه‌های اطراف شهر پروژه ساخت هتل را نظارت وپیگیری کند.
سالن سینما در عربستان وجود ندارد.
عکسبرداری در بیشتر اماکن عمومی ممنوع است.
جادوگران گردن زده می‌شوند.
بعضی از علمای مذهبی عربستان خواهان قانونی شدن برده داری هستند.
در اماکن عمومی وغذاخوری‌ها جداسازی جنسیتی به شدت اجرا می‌شود.
براثر فشار بیش ازحد برروی زنان، آمار خودکشی زنان بالاست.
در عربستان مجازات اسلامی اجرا می‌شود که شامل حدودو قوانین تعزیراتی است بعنوان مثال، چهار انگشت فرد سارق بریده می‌شود.همچنین در بعضی موارد وبرای قصاص اعضای دیگر بدن نیز بریده می‌شود
در این کشور افراد مجرم در ملأ عام گردن زده می‌شوند.
تاکنون میلیونها کتاب مذهبی اقلیت مذهبی توقیف وآتش زده شده‌است
پس از چندین دهه بررسی و به دنبال به وجود آمدن مشکلات مربوط به هویت، وزارت کشور عربستان در آوریل ۲۰۰۵ با حق زنان سعودی برای داشتن کارت شناسایی در صورت درخواست خود آنها موافقت کرد.بسیاری از زنان تصمیم گرفتند از داشتن کارت شناسایی صرف نظر کنند نه به این دلیل که آنها نمی‌خواستند کارت شناسایی داشته باشند، بلکه این محرومیت به این دلیل بود که پدر، همسر یا برادر آن‌ها به دلیل چاپ عکس زنان بر روی کارت شناسایی، با اعطای کارت شناسایی به زنان مخالفت می‌کردند. این مخالفت با تکیه بر این اصل اسلامی که مردان سرپرست زنان هستند و در نتیجه آنها به داشتن هویت رسمی نیاز ندارند، توجیه می‌شد.واقعیت این است که بخش‌های دولتی بسیاری وجود دارند که کارت شناسایی را نمی‌پذیرند.این ادارات دولتی برای شناسایی فرد (زنان) کارت شناسایی خانوادگی یا دو شاهد برای تأیید هویت زنان درخواست می‌کنند.

رانندگی زنان در عربستان سعودی ممنوع است ...موضوع رانندگی زنان بر اساس فتوای مقامات مذهبی کشور ممنوع است ...

در سال ‪ ۱۹۹۰‬میلادی چهار زن آلمانی الاصل مقیم سعودی با نادیده گرفتن این ممنوعیت اقدام به رانندگی در سطح شهر ریاض کردند که بلافاصله توسط پلیس دستگیر شدند. روزنامه‌های محلّی مطلب توهین آمیزی علیه آنان انتشار دادند و خواستار اخراج آن‌ها از شهر شدند.
علمای عربستان نیز بر حرام بودن رانندگی زنان به دلیل ایجاد فساد و آسیب رساندن به عفت پافشاری کردند
دولت عربستان اعلام کرده که زنان نمی‌توانند در نخستین انتخابات سراسری این کشور که انتخابات شورای شهر است رای‌دهند... رییس دولت اعلام کرد که زنان فاقد صلاحیت لازم برای قضاوت دربارهٔ کاندیداهای انتخاباتی هستند
با این که دولت سعودی دختران را از آموزش منع نکرده‌است، و حتی آموزش رایگان نیز برای ایشان در نظر گرفته‌است، حضور دختران در آموزشگاه‌ها و مدارس بسیار محدود است. طبق آمار رسمی دولت سعودی ۵۵ درصد دانش آموزان ابتدایی، ۷۹ درصد دانش آموزان متوسطه و ۸۱ درصد دانش آموزان دبیرستان پسر هستند. دیدگاه‌های سنتی در عربستان باعث شده‌است که بسیاری از دختران در سنین پایین مدرسه را ترک می‌گویند.

در قوانین سعودی، اشتغال زنان به هر کاری جز تدریس و پرستاری ممنوع گشته‌است


ورود زنان بدون همراهمی محرم به بسیاری از اماکن عمومی سعودی از جمله بانک‌ها، رستوران‌ها، فروشگاه‌ها ممنوع است.رستوران‌های سعودی معمولاً دو بخش جدا برای مجردها و خانواده‌ها دارند. بخش خانوادگی رستوران‌ها به غرفه‌های کوچک تنظیم شده‌است که زنان می‌توانند در آن نقاب را برداشته و غذا بخورند، بدون این که مرد نامحرمی وارد شود.
شرکت زنان در مجامع عمومی حتی در مسجد بسیار محدود است.
از زنان سعودی انتظار می‌رود هنگام خروج از خانه، حتماٌ با مرد محرم همراه باشند.

علمای حنبلی سفر زنان را بدون همراهی مردی از محارمش ممنوع می‌دانند. در عربستان سعودی این قانون به دقت اجرا می‌شود و به زنانی که محرم به همراه ندارند، اجازهٔ خروج داده نمی‌شود. این قانون هم در سفرهای درون کشور و هم در سفرهای برون کشوری صادق است

پوشش زنان سعودی در مجامع عمومی چادر سیاه گشادی است که از سر تا پا را در بر می‌گیرد و عبایه گفته می‌شود. پوششی که صورت زنان سعودی را فرامی گیرد نقاب (روبنده) نام دارد. پوشاندن دست‌ها و صورت برای تمام دخترانی که به بلوغ رسیده‌اند اجباری ست. مدارس سعودی تمام دخترانی را که بیش از ده سال سن دارند مجبور به پوشیدن نقاب می‌کنند.در سال ۲۰۰۳، پافشاری پلیس مذهبی عربستان دربارهٔ رعایت نقاب به مرگ پانزده دختر نوجوان در آتش سوزی یک مدرسهٔ راهنمایی دخترانه در مکّه انجامید.عوامل وابسته به دولت ریاض، در این سانحه، مانع از آن شدند که دخترانی که صورت خود را نپوشانده بودند، از کام آتش بگریزند.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:33 توسط مهاجر پامیر|


افغانستان و آمریکا

موافقتنامه استراتژیک امضا کردند.

 
اوباما و کرزی

باراک اوباما و حامد کرزی، توافقنامه هایی درباره خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان امضا کردند

باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا که در سفری از پیش اعلام نشده وارد کابل شده، با حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان دیدار کرد و دو طرف توافقنامه هایی را امضا کردند.

این توافقنامه های نظامی و غیرنظامی ۱۰ ساله هستند و زمان شروع آنها از سال ۲۰۱۴ میلادی است که نیروهای ناتو از افغانستان خارج می شوند.

همچین قرار است آقای اوباما برای مردم آمریکا از طریق تلویزیون سخنرانی کند. این سخنرانی قرار است در ساعت ۲۳:۳۰ به وقت گرینویچ در پایگاه نظامی بگرام انجام گیرد.

سفر آقای اوباما در نخستین سالگرد کشته شدن اسامه بن لادن، رهبر القاعده صورت گرفته است.

سال گذشته نیروهای ویژه آمریکا در حمله ای به اقامتگاه بن لادن در ابیت آباد در پاکستان او را کشتند.

آقای کرزی درباره توافقنامه های بین دو کشور در زمان پس از جنگ، گفت که این توافقنامه ها "مشارکت هم‌طراز" دو کشور آمریکا و افغانستان را تضمین می کند.

آقای اوباما هم گفت که هزینه های جنگ برای هر دو کشور زیاد بوده است و او به آینده ای پر از صلح چشم دارد.

او تاکید کرد که روزهای سختی پیش روی افغانستان است و گفت که مردم افغانستان باید اختیار آینده خود را خودشان در اختیار داشته باشند.

از مقام های آمریکایی نقل شده که افغانستان بزرگترین هم‌پیمان آمریکاست که در ناتو نیست.

به گفته آنها، آقای اوباما تا پاییز سال جاری تصمیمی درباره کاهش نیروهای آمریکایی در افغانستان نمی گیرد.

یکی از خبرنگاران بی بی سی می گوید که این توافقنامه، گامی نمادین برای روابط آینده دو کشور است.

آمریکایی ها می خواهند با این توافقنامه به افغانستان نشان دهند، مردم این کشور را بعد از خروج نیروهای ناتو از کشور، تنها نخواهند گذاشت.

آنها همچنین امیدوارند که با این توافقنامه، طالبان احساس نکند با رفتن آمریکایی ها می توانند دوباره کشور را به دست بگیرند.

آیا موافقتنامه استراتیژیک افغانستان

و آمریکا به نگرانی‌ها درباره آینده

افغانها پاسخ می‌دهد؟

 

موافقتنامه استراتیژیک میان افغانستان و ایالات متحده آمریکا، که شام سه شنبه اول می در کابل امضا شد، چهار چوب روابط نظامی و غیر نظامی این دو کشور را درده سال پس از پایان ماموریت ناتو در افغانستان، مشخص می کند.

بر اساس این موافقتنامه اجرایی دولت آمریکا باید تا سال ۲۰۲۴ سالانه از کنگره آن کشور بخواهد تا برای حمایت و تامین آموزش و تجهیز نیرو های امنیتی و کمک به رشد اقتصادی و اجتماعی افغانستان بودجه ای را تخصیص بدهد.

نکات اصلی این موافقتنامه از این قرار است:

حفظ و ترویج ارزش های مشترک دموکراتیک.

تحکیم امنیت دوامدار.

تقویت امنیت و همکاری در منطقه.

رشد اجتماعی و اقتصادی افغانستان.

تقویت نهاد ها و حکومتداری در افغانستان.

افزون بر این، افغانستان پس از این در قطار متحدان بزرگ ایالات متحده آمریکا در خارج از ناتو (MNNA )، می تواند از همکاری های استثنایی نظامی آن کشور برخوردار شود.

آیا همه اینها به نگرانی های مردم در باره آینده شان پس از خروج نیرو های بین المللی از افغانستان پاسخ می گوید؟

جایگاه اقتصاد در موافقتنامه

استراتژیک آمریکا و افغانستان

این نتیجه گیری کمیته روابط خارجی سنای آمریکا از اقتصاد افغانستان است و دست کم دو گزارش مهم بین المللی دیگر نیز این مساله را تائید کرده اند.

ایالات متحده آمریکا به عنوان مهم ترین کمک کننده خارجی به افغانستان در کنار هزینه های گسترده نظامی، بیشتر از بیست میلیارد دلار را در زمینه های غیرنظامی میان سال های ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۱ به افغانستان کمک کرده است.

حالا سوال این است که موافقتنامه استراتژیک میان افغانستان و آمریکا تا چه حد به این نگرانی ها در مورد اقتصاد افغانستان پاسخ داده است؟

اقتصاد یا امنیت؟

اگر بحث صفحات و کلمات مطرح باشد، پس از امنیت، اقتصاد و توسعه بیشتر از هر موضوع دیگر صفحات سند همکاریهای استراتژیک میان ایالات متحده و افغانستان را به خود اختصاص داده است. این سند سیزده صفحه ای هشت بخش دارد که در چهار صفحه ای آن به مسایل مربوط به همکاریها در بخش اقتصاد، توسعه و سرمایه گذاری میان دو کشور پرداخته شده است.

بانک جهانی در اواخر سال گذشته در مورد اقتصاد افغانستان پس از سال 2014 هشدار داد.

نگرانی و دل مشغولی اصلی در مورد افغانستان پس از ۲۰۱۴ همواره امنیت بوده است. اما اقتصاد دانان و جامعه شناسان چه در داخل افغانستان و چه در خارج، همیشه تاکید ورزیده اند که این دو با هم ارتباط متقابل و ارگانیک دارند و بدون توجه جدی به اقتصاد، رسیدن به امنیت پایدار نا ممکن است.

این سند در مورد اقتصاد و توسعه افغانستان تا حدودی از صراحت بیشتر برخوردار است. در این سند از بحث های کلی مانند همکاریهای اقتصادی منطقه ای گرفته تا امتیازات تجاری که آمریکا به افغانستان داده است، مورد بحث قرار گرفته است.

در بند اول سند تصریح شده که "توسعه منابع بشری و طبیعی افغانستان برای رشد اقتصادی پایدار در این کشور حیاتی است و اینکه افغانستان در سال های پس از انتقال نیز نیازمند کمک های وسیع خارجی است." و سپس در قسمت دیگر آمده که "برای ادامه حمایت از اقتصاد افغانستان، ایالات متحده سالانه منابع مالی را از (کنگره) تقاضا می کند". اما توضیح داده نشده که این منابع مالی چه مقدار خواهد بود.

البته در بخش امنیت نیز گفته شده که آمریکا پس از ۲۰۱۴ سالانه منابع مالی معینی را برای حمایت از آموزش، تجهیز و مشورت به نیروهای امنیتی افغانستان، در اختیار این کشور قرار خواهد داد. البته در این مورد نیز رقم مشخص نشده است.

دو مورد یاد شده در بالا ملموس ترین نکاتی است که برای ادامه حمایت دولت آمریکا از اقتصاد و توسعه افغانستان در این سند گنجانیده شده است. اما بازهم می توان گفت که تعهدات بسیار قاطع و مشخص برای ضمانت این مسئله که اقتصاد افغانستان پس از سال ۲۰۱۴ سقوط نخواهد کرد در سند همکاری های استراتژیک میان افغانستان و آمریکا وجود ندارد.

تاکید بر حمایت از بخش خصوصی

هفت بار استفاده از اصطلاح "سکتور(بخش) خصوصی" و سه بار هم از "بازار آزاد" در بخش اقتصادی این سند مبین دیدگاه آمریکا در مورد حمایت و تقویت بازار آزاد در افغانستان است. در بخشی از این سند آمده که آمریکا " مصمم است تا اداره سرمایه گذاری خصوصی، بانک صادرات و واردات و اداره تجارت و توسعه خود را موظف کند تا فعالیت های بخش خصوصی این کشور را در افغانستان تشویق و حمایت کنند."

روشن است که بحران اقتصادی در آمریکا و کسر بودجه دولت این کشور فشارهای زیادی را بر مصارف دولت آمریکا وارد آورده است. به همین دلیل ظاهرا" آمریکا مایل است تا اگر ممکن باشد پای بخش خصوصی این کشور را به افغانستان بکشاند.

در موافقتنامه، بارها به حمایت از بازار آزاد و رشد بخش خصوصی تاکید شده است

اما حساسیت سرمایه گذاری خصوصی نسبت به اوضاع امنیتی بسیار بالا است و محتمل به نظر نمی رسد که در سال های نزدیک سرمایه گذاران آمریکایی یا غربی حاضر باشند در افغانستان سرمایه گذاری کنند. البته اخیرا معادن افغانستان که در این سند اشارات کلی به آن شده است، امیدواری‌هایی را برای جلب سرمایه گذاری به این کشور ایجاد کرده است اما تا کنون این تنها شرکت های چینی و هندی بوده اند که در این زمینه سرمایه گذاری جدی کرده اند.

بنا بر این همکاری‌های بخش خصوصی افغانستان و آمریکا که در این سند تاکید زیادی بر آن شده، نمی تواند ضمانت جدی برای پایداری اقتصاد افغانستان پس از ۲۰۱۴ به حساب آید.

شرایط همکاری های اقتصادی

در نهایت تمامی کمک های اقتصادی آمریکا به افغانستان در این سند مشروط به این شده که تا چه حدی نهادهای دولتی افغانستان می توانند شفاف و حسابده باشند. شفافیت و حسابدهی که مهمترین بخش مبارزه علیه فساد به شمار می رود، همواره مورد تاکید جامعه بین المللی در افغانستان بوده است.

اما به دلایل متعددی این شرایط در ده سال گذشته فراهم نشده و فساد هنوز به حیث یک مشکل جدی دامن دولت افغانستان و متحدان بین المللی اش را گرفته است.

در این صورت تاکید بر این شرایط در سند همکاریهای استراتژیک، عملکرد دوگانه دارد، از یک سو می تواند برای از بین بردن فساد مفید باشد؛ اما از سوی دیگر می تواند مانع حمایت های اقتصادی آمریکا به افغانستان شود.

 

کرزی:

حمایت از نظام متمرکز بخشی از

موافقتنامه

افغانستان و آمریکا است۰

آقای کرزی گفت که در پیمان همکاری، به "مساوات میان دولت های آمریکا و افغانستان" تاکید شده است

حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان که نخستین بار بعد از امضای موافقتنامه استراتژیک با آمریکا، با خبرنگاران در کابل صحبت می کرد، گفت که در این پیمان "به منافع افغانستان، حاکمیت ملی و برابری و مساوات میان دولت های آمریکا و افغانستان" تاکید شده است.

آقای کرزی گفت که احترام به قوانین افغانستان و این که از خاک افغانستان ........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:10 توسط مهاجر پامیر|


هویتهای ناشناخته

،

 هویتهای پریشان

در یک دهه اخیر پژوهش آکادمیک در عرصه مسایل سیاسی و اجتماعی افغانستان روندی رو به رشد داشته است

تحولات سیاسی و اجتماعی دهه اخیر افغانستان در عرصه پژوهشهای علمی و آکادمیک نیز در داخل و خارج از این کشور بازتاب یافته است. اکنون پژوهشگر مسایل افغانستان هنگام جستجو، منابع و آثار بیشتری را در زمینه سیاست، اجتماع، فرهنگ و هنر به زبانهای مختلف خواهد یافت.

در این میان به نظر می رسد پژوهشگران خارجی سهم بزرگتری را در زمینه کارهای تحقیقاتی دارند، اگرچه روند گرایش به این عرصه، بویژه با توجه به افزایش شمار دانشجویان در مقاطع عالی تر تحصیلات دانشگاهی در داخل و خارج افغانستان از رشد قابل توجه پژوهشهای علمی میان اهل قلم این کشور نیز حکایت داشته است.

در این شماره مجله فرهنگی به بهانه انتشار اثر هویتهای پریشان، جستاری در مفاهیم و مبانی فرایند ملت سازی در افغانستان از حمزه واعظی، نویسنده و پژوهشگر، بحث کوتاهی در مورد جایگاه پژوهشهای علمی مسایل افغانستان میان اهل قلم این کشور خواهیم داشت و به این اثر تازه نیز نگاهی خواهیم افکند. صبورالله سیاسنگ نویسنده و محمد جواد خاوری پژوهشگر فرهنگ عامیانه در بحث ما شرکت دارند.

"این اثر را می توان یک نمونه برجسته پژوهش علمی در عرصه مسایل سیاسی و اجتماعی افغانستان بویژه در زمینه هویت ملی و ملت سازی به شمار آورد"

صبورالله سیاسنگ، پرداخت محققان و پژوهشگران خارجی را درباره مسایل افغانستان در عرصه سیاست و اجتماع دارای سهم بیشتری در مقایسه با اهل قلم این کشور می داند و می گوید که ادبیات نگارشی دسته اخیر بویژه در زمینه مسایل سیاسی و اجتماعی باید بیشتر با معیارهای آکادمیک سازگار شود. چرا که پژوهشگر این مسایل باید خود را از تعلقات و پیشداوریها رها سازد و از برخورد عاطفی با مسایل برحذر بماند.

محمد جواد خاوری به دشواری تفکیک عرصه های تحقیق و عواطف و احساسات در میان اهل قلم افغانستان اشاره می کند، و می گوید که سخن یک پژوهشگر باید مبتنی بر معیارهای علمی و اسناد و شواهد باشد. به نظر وی، اگرچه محقق پیش از انجام پژوهش ممکن است فرضیه ای را در نظر داشته باشد، اما بعد از تحقیق و با استفاده از شواهد می تواند درستی فرضیه خود را بیازماید.

آقای سیاسنگ در ادامه به کتاب هویتهای پریشان، که خود نقدی مفصل بر آن نوشته است، به عنوان یک نمونه برجسته پژوهش در عرصه مسایل سیاسی و اجتماعی افغانستان اشاره کرد و نگاه نویسنده را به قضایای درونی این کشور و نحوه پرداخت آنها را مبتنی بر شیوه های آکادمیک خواند. او گفت که این کتاب به شیوه عینی مشاهداتی که پیروزمندانه ترین نحو برخوردها با مسایل آکادمیک است، به نگارش درآمده است.

آقای خاوری نیز در همین مورد گفت که معیارها و اصول تحقیق تا حدود زیادی در این اثر درنظر گرفته شده و به مسئله هویت ملی که یکی از بزرگترین دغدغه ها در افغانستان است، نگاه آسیب شناسانه شده است. به نظر آقای خاوری، یکی از ویژگیهای هویتهای پریشان این است که نویسنده به تحقیقات دست اول مراجعه کرده و ارزیابی خود را بر مبنای آمار و مشاهدات مستقیم خود استوار ساخته است.

دوروزیهای بلگراد اثر داستانی ربیع جابر نویسنده لبنانی برنده جایزه بوکر عربی امسال شده است

در ادامه مجله فرهنگی از جایزه بوکر عربی امسال می گوییم که ربیع جابر نویسنده لبنانی با اثر داستانی دوروزیهای بلگراد به دست آورد. در این داستان به جنگهای داخلی میان فرقه های مذهبی لبنان در قرن 19 میلادی را به تصویر می کشد. جایزه عربی بوکر اقتباسی است از جایزه بین المللی بوکر، که برای آثار برجسته به زبان انگلیسی اهدا می شود. تشویق نویسندگان جهان عرب و ترجمه آثار آنها به زبان انگلیسی از اهداف ایجاد جایزه عربی بوکر شمرده می شود.

پایان بخش مجله فرهنگی هفته یک مطلب هنری است. درسال های اخیر سینما درافغانستان نفس تازه ای گرفته و چندین فیلم وسریال در این کشور توسط سینما گران افغان ساخته شده است. حضور زنان درسینمای افغانستان کمرنگ است، اما با این وصف برخی دختران جوان علی رغم چالش های موجود در یک جامعه سنتی در عرصه های هنری نقش آفرینی کرده اند. سحر پرنیان یکی از این بازیگران است و می گوید که با وجود دشواریها به کار فیلم و سینما با جدیت ادامه خواهد داد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:0 توسط مهاجر پامیر|


پای سینماگران ایران به موضوع

'ممنوعیت حضور افغان‌ها' باز شد

اصغر فرهادی، برنامه ای ترتیب داده تا اواخر اردیبهشت ماه در جلسه ای بعد از نمایش فیلم آخرش، با افغان ها و ایرانی ها به گفت و گو بنشیند

چندی پیش مقامات مسئول ایرانی، رسما مهاجران افغان را از حضور دو منطقه پارک صفه اصفهان و استان شمالی مازندران منع کردند. در پی انتشار کلیک این خبرها، محافل مجازی و غیر مجازی ایرانی ها و افغان ها پر شد از اظهار نظرهای مختلف؛ بعضی ها از این سوی بام افتادند و برخی از آن سوی دیگر. برخی هم در این میان دیدگاههای میانه و منطقی ارائه کردند.

همانطور که از انتشار این خبرها نمی شود به این نتیجه رسید که ایرانی ها نژاد پرست هستند یا نیستند از جمع آوری کلیک این اظهار نظرها هم نمی توان به نتیجه قطعی و مشخصی دست پیدا کرد.

اما در این میان اتفاقات خوبی افتاد؛ اتفاقاتی که موجب شد نور آگاهی به برخی زوایای تاریک و غبار گرفته بتابد. کلیک بعضی حرف های نزده، زده شود. زشتی ها و زیبایی هایی که در ذات ارتباط بین این دو ملت وجود دارد نمایان شود و البته برخی هم در این میان دست به حرکت های سازنده و موثر بزنند.

...برای وصل کردن آمدیم

اصغر فرهادی، کارگردان صاحب نام ایرانی که فیلم جدایی نادر از سیمین وی به تازگی جایزه اسکار را از آن خود کرده، پس از اظهارات مسئولین مازندران درباره خروج اجباری و قطعی افغان ها از مازندران از تیرماه سال جاری، برنامه ای ترتیب داده تا اواخر اردیبهشت ماه در جلسه ای بعد از نمایش فیلم آخرش، با افغان ها و ایرانی ها به گفت و گو بنشیند.

آقای فرهادی از شیوه برخورد برخی مسئولان با مهاجران افغان انتقاد کرد و گفت:" چنین رفتارهای ناشایستی با مهاجران در ایران برای کشوری که خود یکی از بالاترین آمار مهاجران را در کشورهای دیگر جهان دارد، تلخ است."

در سالهای اخیر دولت ایران بارها از افغانستان خواسته است زمینه را برای بازگشت مهاجران افغان به کشورشان فراهم کند

مانی حقیقی، سینماگر ایرانی هم در واکنش به این رفتار اعلام کرد که قصد دارد مستند "مهرجویی کارنامه‌ چهل ساله" را در حمایت افغان‌های مقیم ایران در مازندران به نمایش بگذارد.

به گزارش منابع خبری ایران قرار بر این است که تعدادی از عوامل فیلم‌های آقای مهرجویی از جمله لیلا حاتمی، نیکی کریمی و علی مصفا در این نمایش‌ها، مانی حقیقی را همراهی کنند. آقای حقیقی گفته است تعدادی دیگر از عوامل فیلم‌های آقای مهرجویی و برخی هنرمندان دیگر نیز قرار است به این جمع بپیوندند.

'مازندران توانایی جذب نیروی اضافی ندارد'

در همین حال ابوالفضل ظهره وند، سفیر تازه ایران در کابل با حمایت از موضع مسولان در موضوع منع افغان ها از حضور در مازندران در یک کنفرانس خبری در کابل گفت در استان های شمالی ایران به دلیل جمعیت زیاد توانایی جذب نیروی اضافی وجود ندارد و این حضور مشکل ایجاد می کند.

آقای ظهره وند درباره جزییات این "مشکل" و اینکه چرا اساسا افراد دارای این ملیت خاص از حضور در این استان که "توانایی جذب نیروی اضافی ندارد" منع شده اند، توضیحی نداد اما گفت: در ایران اتفاقات بسیار ناهنجاری رخ داد که اگر در رسانه ها منتشر می شد شاید موج بدی علیه مهاجران افغان ها ایجاد می شد.

سال های همدلی و همزبانی

مهاجرت افغانها به ایران، به دنبال، قدرت گرفتن حزب دموکراتیک خلق افغانستان و روی کار آمدن یک رژیم کمونیستی طرفدار شوروی در سال ۱۳۵۷ خورشیدی، روند صعودی به خود گرفت و ادامه جنگ در آن کشور سبب شد حدود سه میلیون مهاجر، حدود سه دهه در ایران زندگی کنند.

گرچه بخش اعظم این جمعیت سه میلیونی، به کار در کارخانه های، سنگبری، ساختمان سازی، کشاورزی و دامداری مشغول شدند. اما از این میان عده ای هم، راه خود را به مجامع فرهنگی ایران باز کردند و آرام آرام آفرینش های ادبی و محصولات فرهنگی خود را وارد جامعه فرهنگی ایران کردند.

فصلنامه ادبی- فرهنگی " در دری"، که چند شماره اولش را با نام " خط سوم" در مشهد منتشر شد، به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران مسائل فرهنگی در افغانستان، یکی از بهترین نشریات ادبی در تاریخ این کشور به حساب می آید. این فصلنامه تا همین سال های اخیر در مشهد چاپ و به افغانستان ارسال می شد.

در سالهای مهاجرت، عده ای از افغانها راه خود را به مجامع فرهنگی ایران باز کردند و آرام آرام آفرینش های ادبی و محصولات فرهنگی خود را وارد جامعه فرهنگی ایران کردند

دو هفته نامه ادبی گلبانگ که محمد شریف سعیدی آن را درمشهد منتشر می کرد هم در محافل فرهنگی جای خود را باز کرده بود.

فرخار، فصلنامه ادبی چاپ تهران، هفته نامه علمی _ فرهنگی پوهنتون چاپ تهران، نشریه فرهنگی- ادبی بامیان، چاپ قم و مجله تحلیلی، فرهنگی سراج که سالهای زیادی در قم منتشر می شد، مثال های دیگری هستند برای تاثیر فرهنگی اهالی این دو سرزمین بر روی هم.

زبان و فرهنگ مشترک، سبب شد که مهاجران افغان، به سادگی بتوانند، وارد فضای فرهنگی ایران شوند و دید، دریافت و تجربه های به نسبت متفاوتی را وارد دنیای ادبی و فرهنگی ایران کنند.

تصویر افغان ها در آیینه ایران

این هم جنسی و نزدیکی تا بدانجا پیش رفت که در بسیاری موارد، آثار و آفریده های مهاجران افغان، توانست در رقابت با آثار و آفرینش های ایرانیان، برنده جوایز ادبی و فرهنگی شود.

به عنوان مثال ضیا قاسمی در در سال ۱۳۷۱ در مسابقات شعر دانشجویان، در ایران اول شد.

در سالهای ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴ رضا محمدی این جایزه را از آن خود کرد.

علی پیام، با نوشتن داستان قطعه ای از بهشت و همچنین عتیق رحیمی با داستان خاکستر و خاک، جایزه ادبی یلدا را بردند.

بعدها که عتیق رحیمی فیلم خاک و خاکستر را ساخت، فیلم اش نیز جایزه بهترین فیلم آسیا در جشنواره فیلم فجر شد.

آصف سلطانزاده نخستین جایزه ادبی -داستانی، گلشیری را برای داستان در گریز گم می شویم، گرفت و بعد از آن انجیر های سرخ مزار نوشته حسین محمدی این جایزه را برد.

الیاس علوی جایزه شبهای شهریور را گرفت. این جایزه را قبل از آن رضا محمدی گرفته بود.

محمد حسین محمدی، نویسنده انجیرهای سرخ مزار، در پنجمین دوره جایزه ادبی گلشیری، جایزه بهترین مجموعه داستان را، گرفت

این دو فرهنگ چنان با هم در آمیخته اند که افغان ها با تمام حواشی شان وارد سینمای ایران هم شده اند، سینما مردمی ترین شاخه هنر است که برخلاف شعر و داستان که مخاطب عام ندارد می تواند مخاطب عام داشته باشد.

آقای فرهادی که امروز دیگر خیلی ها در سرتاسر دنیا نامش را به خاطر فیلم خوش ساختش جدایی نادر از سیمن می شناسند، یک مجموعه تلویزیونی پر مخاطب هم برای تلویزیون ایران ساخته بود با نام داستان یک شهر، آقای فرهادی در چند قسمت از این مجموعه به موضوع مهاجران افغان پرداخته است.

از جمله فیلم های شاخص سینمای ایران که حضور افغان ها را در آنها پررنگ است ، می توان به طعم گیلاس به کارگردانی عباس کیارستمی، بایسیکل ران و سفرقندهار، به کارگردانی محسن مخملباف، روبان قرمز به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا، باران به کارگردانی مجید مجیدی و فیلمهای دیگری چون عروس افغان، جمعه و دختران خورشید اشاره کرد.

در سالهای مهاجرت، شماری از مهاجران افغان نیز به سینما روی آوردند و در این زمینه آموزش دیدند. ملک شفیعی مستند ساز افغان می گوید، قبل از سقوط طالبان، فیلم مستند، در افغانستان پدیده چندان شناخته شده ای نبود اما در سالهای اخیر و با بازگشت شمار قابل ملاحظه ای از کسانی که در ایران، درس خوانده بودند، صد ها فیلم مستند ساخته شده و حتی برخی از این فیلم های مجال عرض اندام در سطوح بین المللی یافته اند.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:56 توسط مهاجر پامیر|


   القاعده؛

 یک سال پس از کشته شدن بن‌لادن

بن لادن

از کشته شدن بن لادن یک سال گذشته است

پس از حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ به خاک آمریکا که بیش از ۳ هزار کشته بر جای گذاشت، جرج بوش رئیس جمهوری وقت آمریکا با اشاره به پوسترهای مشهور دوران غرب وحشی گفت که خواهان عدالت است و "مرده یا زنده" اسامه بن لادن را می خواهد.

این خواسته در دوران ریاست جمهوری آقای بوش محقق نشد و این باراک اوباما بود که خبر خوش را به آمریکایی ها داد: "بن لادن دیگر زنده نیست".

در نخستین سالگرد کشته شدن بن لادن، ارزیابی تاثیرات مرگ رهبر القاعده به مراتب راحت تر از یکسال قبل است، زمانی که هیجان کشته شدن او بر اذهان سایه سنگینی انداخته بود.

روابط پاکستان و آمریکا بر سر ورود مخفیانه نیروهای ویژه آمریکایی به پاکستان برای حمله به اقامتگاه بن لادن در شهر نظامی ابیت آباد در نزدیکی اسلام آباد، پایتخت، تیره شد.

برای رهبران پاکستان این مساله مایه سرافکندگی بود که رهبر القاعده نه در غار و مخفیگاه زیرزمینی، بلکه در ساختمانی بزرگ در کنار زنان و فرزندانش برای چند سال زندگی کرده بود.

خانواده بن لادن را ابتدا محاکمه و بعد به مقصد عربستان سعودی از خاک پاکستان اخراج کردند.

با این حال، بعد از مرگ بن لادن مشخص شد که رهبر القاعده از سیر نزولی فعالیت های شبکه تحت فرمانش ناراحت بوده است.

آنطور که آمریکایی ها ادعا می کنند، او از "مصیبت های پی در پی" وارده به شبکه القاعده سرخورده و ناراحت بود.

اما تحول بزرگتر با مرگ بن لادن در عملیاتی با نام رمز نپتون اسپیرز از راه رسید. مرگ "جرانیمو"، اسم رمز شبکه های اطلاعاتی آمریکا برای بن لادن، دست آمریکایی ها را به گنجینه ای از اطلاعات ذیقیمت هم رساند.

حافظه های یو اس بی و هارد های کامپیوتری ظاهرا آنقدر برای آمریکایی ها اطلاعات به ارمغان آوردند که ضربات وارده به القاعده دقیق تر و با فاصله زمانی کمتر از یکدیگر از راه رسیدند.

با آنکه ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، همچنان دستگیر یا کشته نشده است، ولی رهبرانی مانند انور العولقی که شهروندی آمریکا را هم داشت، در حملات بعدی کشته شدند.

اکثر رهبران اولیه القاعده یا از میان رفته‌اند یا زندانی هستند و نسل تازه ای ظهور کرده است

تیم ریپلی یک کارشناس امور امنیتی و تروریسم درباره موفقیت کشتن رهبر القاعده و اثرات بعدی اش به بی بی سی فارسی گفت که آن عملیات یک موفقیت بزرگ بود.

به گفته آقای ریپلی "اثر آن عملیات و تحولات بعدی، آن قدر بود که شبکه القاعده در پاکستان و افغانستان سر به نیست شد و دیگر آن دو کشور پایگاه های مهمی برای القاعده نیستند".

در تحلیل این کارشناس که با گفته های مقامات آمریکایی و دیگر ناظران همخوانی دارد، کادر رهبری القاعد به ویژه آنهایی که در دهه ۱۹۹۰ میلادی فعال بودند و حملات متعدد و متهورانه ای را علیه اهداف آمریکایی به اجرا گذاشتند، دیگر وجود خارجی ندارند.

آقای ریپلی آن نسل را از بین رفته می داند و می گوید که نسل دومی در القاعده ظهور کرده است.

این نسل دوم ظاهرا موقعیت و شرایط کاملا متفاوتی برای ادامه حیات و عملیات القاعده مشاهده می کند.

ماهان عابدین، مدیر تحقیق در مرکز مطالعات تروریسم که در دانشگاه آکسفورد هم مشغول پژوهش است، همانند تیم ریپلی به تضعیف جدی شبکه القاعده معتقد است.

به باور آقای عابدین، شبکه القاعده از همان ابتدا هم در میان "جریان های اصیل اسلامی مانند اخوان المسلمین" و کشورهای مسلمان دارای جایگاه و محبوبیت قابل توجهی نبوده و نیست.

آقای عابدین می گوید که القاعده اهداف خود را واقع بینانه انتخاب نمی کرد و اکنون هم با پراکندگی جدی مواجه هست.

گفته او، باید به زمینه ها و شیوه پیدایش شبکه القاعده توجه کرد، چرا که این آمریکایی ها بودند که نقش اصلی را در پیدایش این شبکه در زمان اوج فعالیت های جهادی در افغانستان بر علیه اشغال آن کشور توسط ارتش سرخ شوروی بازی کرد.

در یک جمع بندی نهایی، برخی کارشناسان، از جمله آقای عابدین، معتقدند که با وجود ضعیف شدن القاعده، استمرار سیاست های سابق آمریکا و غرب در قبال جهان اسلام و بویژه در قبال مساله اسرائیل – فلسطین، انگیزه های خشونت ورزی علیه غرب را تا حدود زیادی زنده نگه داشته است.

 

بخشی از اسناد و مدارک

اسامه بن لادن

منتشر شد.

اسامه بن لادن سال پیش در جریان عملیات کماندوهای آمریکایی در ابیت‌آباد در خارج از اسلام آباد، پایتخت پاکستان کشته شد

هفده سند از مجموعه اسنادی که در حمله نیروهای ویژه آمریکا به خانه‌ محل سکونت اسامه بن لادن، رهبر شبکه القاعده به دست آمده بود،


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:52 توسط مهاجر پامیر|


         ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها؛

           چنین دور و چنین نزدیک

 
خبر ممنوع شدن حضور مهاجران افغان در استان مازنداران و خبری که در آستانه سیزده به در مبنی بر جلوگیری از حضور افغانها در پارکی در اصفهان منتشر شد، بحث هایی زیادی را در فضای مجازی اینترنت، دامن زده است.

ما از چند تن از افغانها و همچنین ایرانی ها خواستیم، تا تجربه، دید و دریافت شخصی خود از زندگی در کشور دیگری را، روایت کنند. آنچه در این صفحه می خوانید، چند روایت شخصی است.

 

روزی که کارگران افغانستانی

 مادرم را به گریه درآوردند

در کودکی شیطانی که می کردم مادرم می گفت:" میدمت دست این افغانی ها که ببرند گوشهایت را ببرند

بالاخره مادرم از شیطانی های من به تنگ آمد و مرا به یکی از آنها داد. او هم مرا کشان کشان به زیرزمین خانه اش برد. زار زار گریه می کردم و از او می خواستم که رهایم کند. اما او می خندید و می گفت: " آدمت می کنم. آدمت می کنم.."دو نفر دیگر هم به کمکش آمدند. دستهایم را گرفتند و نگه داشتند. برق چاقویش چشمانم را زد. گوشهایم را لمس کرد. داشتم سکته می کردم. چاقو را روی گوشم گذاشت و می خواست ببرد که یک مرتبه از خواب پریدم.ا ز خواب لولو پریدم. خواب لولو!

در کودکی شیطانی که می کردم مادرم می گفت:" میدمت دست این افغانی ها که ببرند گوشهایت را ببرند" همیشه با خودم فکر می کردم آنها با این همه بچه ای که می دزدند یا گوشی که می برند چه می کنند؟

فکر می کنم مادر مادرم هم به او همین حرفها را زده بوده. بالاخره لولو داشت قدیمی می شد و حنایش دیگر برای بچه ها رنگی نداشت. پدر و مادر ها هم دنبال لولوی جدید می گشتند تا بالاخره سرو کله مهاجران افغان پیدا شد.

لولوی من و خواهرم هم کارگران افغانی بودند که در یک کارگاه خیاطی در کنار مادرم کار می کردند. مادرم سالها از این لولوهای بی آزار و مهربان در تربیت ما مدد گرفته بود. اما حالا چطور؟

باز هم دیر رسیده بودم

مادرم چادر سیاهش را روی صورتش کشیده بود و زار زار گریه می کرد. من هم سرم را پایین انداخته بودم و صورت سرخ شده از خجالتم را در یقه کتم پنهان می کردم.

کارگرها هم یه گوشه دست به سینه ایستاده بودند و چیزی نمی گفتند. یکی از آنها که از همه شیک و پیک تر بود جلو آمد و با صدایی لرزان به ماردم گفت: "مادر مهربان قصدمان این نبود که شما را ناراحت کنیم. شما را به خدا گریه نکنید."

مادرم چادر را از روی صورتش کنار زد و با پایین چارقدش اشکهایش را پاک کرد. بعد به من نگاه کرد و گفت:" خوبی مهدی جان؟ کی اومدی؟"

جلو رفتم و سلام کردم. از خجالت داشتم آب می شدم. با خودم گفتم: " بهتراست چیزی نگویم تا مهمان ها بروند. آخر جلوی آنها خیلی بد بود. کاش کمی زودتر رسیده بودم. امان از این کار و گرفتاری.

اما مگر فقط من هستم که اینقدر گرفتارم؟ پس اینها چطور؟ اینها کار ندارند؟ اینها شکم ندارند؟ این بنده های خدا که از کله صبح تا بوق شب کار می کنند. بیچاره ها یک پنجم من هم درآمد ندارند."

نگاهی به صورتشان انداختم. هر چهار نفرشان لاغر و رنگ و رو رفته بودند. به خاطر بی خوابی و کار زیاد بود. شبانه روز کار می کردند تا خرج خانواده هایشان را که در افغانستان چشم به راه کمک بودند فراهم کنند.

"به اصرار خواهرم همان شب تمامشان را به دست و گردنش آویخت. هر کدامشان یه تکه از آن راخریده بودند. احمدرضا گوشواره ها را خریده بود، محمد دستبند را ، احسان انگشتر و داوود هم گردنبند را. یک سرویس طلای کامل به عنوان هدیه روز مادر. "

اما با وجود جثه های نحیفشان نا خودآگاه از آنها می ترسیدم. شاید به خاطر ترسی بود که مادرم در کودکی در من ایجاد کرده بود. اما حالا چطور؟ آیا مادرم هنوز هم از آنها برای من لولو می ساخت؟

چایی نخورده رفتند

نگاهش که به جعبه ها می افتاد بغضش می گرفت و می زد زیر گریه. شاید یاد حرفهای خودش می افتاد یا شاید هم یاد دیر رسیدن های من.

دیدم خیال رفتن ندارند. دعوتشان کردم داخل. اما هرچه اصرار کردم داخل خانه نیامدند. مودب ایستاده بودند و می گفتند: "همینجا توی حیاط خوبه استاد. مزاحم نمی شویم. می خواهیم برویم کارگاه را نمی شود تعطیل کرد. باید تا صبح شلوارها را آماده کنیم."

رفتم داخل آشپزخانه تا چایی درست کنم. راستش بهانه ای بود برای دور شدن از نگاههای سرزنش آمیز آن کارگران افغان. تا آب جوش بیاید کمی طول کشید. بالاخره بعد از ده دقیقه با سینی چای وارد حیاط شدم اما اثری از آنها نبود، همگی رفته بودند و مادرم پشت در روی زمین نشسته بود و به جعبه ها نگاه می کرد.

سینی چای را روی پله های کنار ایوان گذاشتم و دسته گلی را که خریده بودم برداشتم و به طرف مادرم گرفتم. صورتش را بوسیدم و گفتم :"مادر روزت مبارک. ببخش که باز دیر رسیدم . مغازه ها بسته بود نتوانستم چیزی بخرم."

کادو هایت را ببینیم

بغلم کرد و صورتم را بوسید و تشکر کرد. خیلی کنجکاو بودم که بدانم داخل جعبه های کادو شده چیست. از طرفی هم خجالت می کشیدم راجع به کادوها حرف بزنم. چون خودم دست خالی آمده بودم بالاخره طاقت نیاوردم و به مادرم گفتم: "مادر نمی خواهی کادوهایت را باز کنی؟" زیر چشمی نگاهم کرد و بعد آرام آرام شروع به باز کردن کادوها کرد. جعبه اول را که بازکرد ماتش برد، پرسیدم: چیه؟چرا ماتت برده؟ مگه تو جعبه چیه؟

"گوشه اتاق نشسته بودم و به گل های پژمرده ای که آخر شب از گل فروشی سر کوچه برای مادرم خریده بودم نگاه می کردم. اون روز همکاران افغان مادرم در ابراز محبت و ادای احترام به مقام مادر ازمن پیشی گرفته بودند."

به اصرار خواهرم همان شب تمامشان را به دست و گردنش آویخت. هر کدامشان یه تکه از آن راخریده بودند. احمدرضا گوشواره ها را خریده بود، محمد دستبند را ، احسان انگشتر و داوود هم گردنبند را. یک سرویس طلای کامل به عنوان هدیه روز مادر.

گوشه اتاق نشسته بودم و به گل های پژمرده ای که آخر شب از گل فروشی سر کوچه برای مادرم خریده بودم نگاه می کردم. اون روز همکاران افغان مادرم در ابراز محبت و ادای احترام به مقام مادر از من پیشی گرفته بودند.

مادران آنها در افغانستان بودند. آنها به یاد مادرانشان برای مادر من هدیه خریده بودند. از آن سال به بعد همیشه روز مادر مرخصی گرفتم تا دیگر دیر نرسم.

 

من در یک منطقه 'افغان ممنوع' بزرگ شدم

ستار سعیدی

خبرهایی که این روزها از اوضاع و احوال مهاجران افغان در ایران می رسد، واژه آپارتاید را در ذهن خیلی ها تداعی می کند.

برای من، شنیدن عبارت‌هایی مانند منطقه افغان ممنوع (مازندران)، یا خبرهایی مثل ممانعت از ورود مهاجران افغان به یک پارک تفریحی در اصفهان، اکنون که چند سالی است در خارج از ایران زندگی می کنم، حیرت آور و آزاردهنده شده است.

شاید به این دلیل که حالا دیگر می دانم افغان بودن ننگ و عار نیست و دریافته ام که می توان در یک کشور دیگر زندگی کرد و همانند شهروندان آن، از حقوق مساوی برخوردار بود، درس خواند، کار کرد، سفر کرد و دلمشغولی هایی فراتر از زنده ماندن و گرسنه نماندن داشت.

اگر هنوز در ایران بودم، بی تردید به این تقدیر تن می دادم و همانند صدها هزار مهاجرِ ناگزیر دیگر، فکر می کردم که ما محکوم به چنین سرنوشتی هستیم و میزبان حق دارد برایمان تعیین تکلیف کند.

محلات 'افغان ممنوع'

در مشهد، شهری که من نزدیک به دو دهه، از همان سال‌های کودکی در آن زندگی کردم، محلات مشخصی بود که افغان ها حق نداشتند در آنها زندگی کنند... نه، بهتر است بگویم محلاتی بود که افغان ها حق داشتند در آنها زندگی کنند؛ از آن جمله، محله فقیرنشینی بود در شرق شهر، به نام طُلاب، که جمعیت زیادی از افغان های مهاجر را درخود جای داده بود.

افغان ها در این محله کارگاه های (عمدتاً مخفیانه‌) خیاطی و گلدوزی و کفشدوزی داشتند و دفاتر احزاب افغانی و مدرسه های خودگردان افغان‌ها هم بیشتر در همین محله بود.

"در مشهد، شهری که من نزدیک به دو دهه، از همان سال‌های کودکی در آن زندگی کردم، محلاتی بود که افغان ها حق نداشتند در آنها زندگی کنند... نه، بهتر است بگویم محلاتی بود که افغان ها حق داشتند در آنها زندگی کنند"

نام چند محله دیگر هم یادم هست، از جمله گُلشهر، محله ای در جنوب شرق شهر که به خاطر کثرت حضور افغان های هزاره، به کابلستان معروف شده بود و همینطور محله های مهرآباد و قلعه ساختمان و خواجه ربیع و طبرسی و چند محله‌ حاشیه ای دیگر.

در دنیای کودکی من، محلاتی که افغان ها می توانستند در آنها اقامت داشته باشند، بسیار گسترده و وسیع به نظر می رسید، اما حالا که به نقشه مشهد نگاه می کنم، می بینم تمام وسعتِ مجاز برای هموطنانم در این شهر بزرگ مهاجرپذیر، به سختی یک پنجم شهر را دربر می گرفت.

وقتی منطقه ای، افغان ممنوع می شد، مدرسه ها دانش آموزان افغانی را نمی پذیرفتند و بنگاه های معاملات حق نداشتند در آن مناطق به مهاجران افغان خانه اجاره بدهند.

هیچ قانون مشخصی در این مورد وجود نداشت که بر چه اساس، یک محله، افغان ممنوع می شد. افغان‌ها که اساسا حق نداشتند یا به خود حق و جرات نمی دادند از مسئولان بپرسند چرا باید در محلات مشخص و محدود، آن هم فقیرنشین و عقب‌مانده زندگی کنند و کسی هم به آنها توضیح نمی داد.

اما حدس و گمان خود مهاجرین عموما این بود که دولت می خواهد آنها را در محلات مشخصی جمع کند تا دسترسی به آنها و در صورت لزوم، اخراج دسته جمعی شان، آسان تر باشد.

در محلات اعیان نشین شهر - یا اصطلاحا بالاشهر - هم البته می شد ردپای افغان ها را دید، نه فقط کسانی که برای کارگری به بالاشهر می آمدند، بلکه تاجران و سرمایه دارانی که حداقل از دید دولت و برخی مردم، جنسشان با بقیه افغان ها فرق داشت، دستشان به دهانشان می رسید، خانه های گرانقیمت اجاره می کردند، ماشین های مدل بالا سوار می شدند و فرزندانشان را به مدرسه های غیرانتفاعی (پولی) می فرستادند.

کسانی هم که به نوعی اقامت شان سیاسی بود، حق داشتند در محله های اعیان نشین شهر زندگی کنند. نیمی از حدود دو دهه زندگی من در مشهد هم، به دلایلی، در همین محلات افغان ممنوع گذشت.

محل دفن پدر: یک شهر افغان ممنوع

"کوتاه زمانی پس از حادثه کشته شدن پدرم در تعقیب و گریز پلیس، خواف تبدیل به شهرستان شد و به دلایلی که هیچ وقت ندانستم، این شهر هم 'افغان ممنوع' شد. من که به دلیل نداشتن برگه تردد، نتوانسته بودم در مراسم کفن و دفن پدرم حضور یابم، دیگر هرگز نتوانستم به آن شهر بروم و قبرش را ببینم... از همان سال تا هنوز"

پدرم پیش از جنگ در هرات زمین داشت و کشاورزانی که ما به آنها بزگر (برزگر) می گفتیم بر روی این زمین ها کار می کردند. حکومت کمونیستی که روی کار آمد، اصلاحات ارضی شد و زمین های پدرم را که از دید آنها یک فئودال نابکار بود گرفتند و بین همان کشاورزان تقسیم کردند.

ما از بد حادثه به ایران مهاجر شدیم. حدود ده سال بعد، زمانی که دکتر نجیب الله، واپسین رئیس جمهور رژیم چپگرای افغانستان، سیاست های کمونیستی خود را تعدیل کرد، زمین های ما را هم پس دادند.

حالا ما در ایران بودیم و زمین هایمان در افغانستان. پدرم چندباری به افغانستان بازگشت تا به زمین ها سرکشی کند و پول محصول زمین ها را جمع کند.

رفت و آمد میان ایران و افغانستان تا آن زمان هنوز ضابطه مند نشده بود و بیشتر به صورت قاچاقی انجام می شد.

در ایران هم به تازگی جنگ پایان یافته بود و دولت سازندگی به ریاست هاشمی رفسنجانی، کم کم سامان دهی به امور مرزها را آغاز کرده بود و یکی از این تدابیر، افزایش گشت های مرزی بود.

پدرم در راه بازگشت از یکی از سفرهایش به افغانستان، طعمه یکی از این گشت ها شد. خودرو پلیس، وانت حامل پدرم و غله هایی که با خود از زمین های آزاد شده مان آورده بود را تعقیب کرد و وانت واژگون شد. پدرم در دم کشته شد، در منطقه ای بین سنگان و خواف در شرق خراسان. جنازه قابل انتقال به مشهد نبود، برای همین در قبرستانی در بخشداری خواف دفنش کردند.

ما مهاجران، حتی اگر اقامت قانونی داشتیم، برای سفر بین شهری (در مسیرهای مشخص و مدت زمان معین)، باید از وزارت کشور برگه تردد می گرفتیم. گرفتن چنین برگه هایی، هم‌ زمان بر بود، هم پول زیادی نیاز داشت، برای همین، شمار اندکی از اعضای خانواده، از جمله مادر و برادر کوچکم توانستند خود را به خواف برسانند.

کوتاه زمانی پس از حادثه کشته شدن پدرم در تعقیب و گریز پلیس، خواف تبدیل به شهرستان شد و به دلایلی که هیچ وقت ندانستم، این شهر هم افغان ممنوع شد.

من که به دلیل نداشتن برگه تردد، نتوانسته بودم در مراسم کفن و دفن پدرم حضور یابم، دیگر هرگز نتوانستم به آن شهر بروم و قبرش را ببینم... از همان سال تا هنوز

 

 'خوشحالم که یک ایرانی به

   افغانستان سفر می کند'

نسیم نجفی، فیلمساز

نسیم نجفی در سالهای اخیر، چند بار به افغانستان سفر کرده است

سوار ماشینی شده ام که به نظر تویوتا استیشن است. تاکسی های اینجا تویوتا هستند. روی صندلی تاکسی چیزی شبیه قالی یا گلیم پهن شده. به خاطر سفارش دوست افغانم سعی می کنم تنها در شهر نگردم. اما چون اینجا زندگی نمی کنم خطر را به اندازه او درک نمی کنم و حرفش را خیلی جدی نمی گیرم. گاهی بدون او در خیابان های اطراف هتل می گردم.

داخل تاکسی چندان تمیز نیست. غیر از من دو مرد دیگر در ماشین هستند، یکی کنار من نشسته و دیگری کنار راننده. از مردی که کنارم نشسته آدرس می پرسم. می خواهم به کارته سخی بروم. آدرس را می گوید و می پرسد ایرانی هستی؟ می گویم بله.

یاد خانمی می افتم که دیروز در باغ زنانه از من این سوال را پرسید. اینجا زیاد با این سوال مواجه می شوم. وقتی لهجه را می شنوند حتما می پرسند. مرد چند دقیقه بعد می گوید رسیدی، پیاده شو. وقتی می خواهم کرایه را بپردازم نمی گذارد، می گوید مهمان من هستی.

کابل - باغ_ بازار زنانه

نوروز، روز اول فروردین. رفتم تا پیک نیک کردن زنان در باغ زنانه را تماشا کنم. این رسم زنان افغانستان در روز اول بهار است که تنها یا به همراه بچه هاشان به این باغ می روند و چند ساعتی را با لباس ها و آرایش دل بخواه، به دور از مردان به هواخوری و تفریح می گذرانند.

پیک نیک رنگارنگی بود پر از صدای زنانی که آرام در آفتاب نشسته بودند، صدای زنانی که با بچه هایشان سرگرم بودند و برای آنها سفره غذا و خوراکی پهن می کردند، صدای زنانی که دور هم دست می زدند و می رقصیدند، صدای زنانی که به عکس گرفتن من اعتراض می کردند و زنانی که برای دوربینم ژست های خوشگل می گرفتند.

وارد بازی چند پسربچه شده بودم و با آنها حرف می زدم که خانمی ۴۵ ساله پرسید: ایرانی هستی؟

- بله

"از مردی که کنارم نشسته آدرس می پرسم. می خواهم به کارته سخی بروم. آدرس را می گوید و می پرسد ایرانی هستی؟ می گویم بله. یاد خانمی می افتم که دیروز در باغ زنانه از من این سوال را پرسید. اینجا زیاد با این سوال مواجه می شوم. وقتی لهجه را می شنوند حتما می پرسند. مرد چند دقیقه بعد می گوید رسیدی، پیاده شو. وقتی می خواهم کرایه را بپردازم نمی گذارد، می گوید مهمان من هستی."

- من هم ایران بودم، ایران را خیلی دوست دارم، نمی خواستم برگردم.

- کجا زندگی می کردین؟

- نمی دانم، یک صاحبخانه داشتیم خیلی مهربان بود.

- اسمش چی بود؟

- حاج خانم. یک پسرش علی آقا یک پسرش محمد آقا.

- من هم اینجا را خیلی دوست دارم.

- نه اینجا همه خیابان هاش خاک و گل است.

به کفش هاش نگاه کردم که روز اول عید برای رفتن به مهمانی زنانه شهری, پاهایش را با سرخوشی در آنها سرانده بود و حالا خاک و گل خیابان های آسفالت نشده کابل اجازه نمی داد نو بودن را به رخ بکشند. گفتم: اما من اینجا رو دوست دارم

دلیل این خانم برای دوست داشتن ایران فقط مهربانی حاج خانم بود. گفتم چطور انتظار داری کابل را به خاطر خیابان های گلی اش دوست نداشته باشم.

دور روز قبل، اتوبوس_ در راه هرات به کابل

غروب بود که به قندهار رسیدیم. راننده حاضر نبود مسیر پرخطر را در شب تاریک ادامه دهد، به همین خاطر در مقابل کاروانسرایی بیرون قندهار ایستاد تا شب را صبح کنیم. مردان همه پیاده شدند تا ببینند کاروانسرا جا برای مسافران دارد یا نه.

با زنی که موقع فیلم گرفتن من رویش را از دوربین بر می گرداند تنها ماندم. پرسیدم وقتی فیلم می گیرم از چه ناراحت می شود. گفت ناراحت نمی شود و فقط نگران است.

برقع را بالا زد و پرسید برای چی به افغانستان آمده ام. گفتم برای دیدن افغانستان. گفت که شوهرش در ایران مرده و برادر شوهرش می خواسته با او ازدواج کند. برای همین از پدرش خواسته به دنبالش بیاید و او و بچه را با خود به افغانستان ببرد. پس او هم مثل من از ایران با اتوبوس راه افتاده بود و سه روزی می شد که در راه بود.

پدرش آمد داخل اتوبوس و گفت پیاده شویم. کاروانسرا یک سالن بزرگ بود پر از مسافرانی که مثل ما برای خواب شب توقف کرده بودند. شلوغ بود و وقتی وارد شدم سفره ای از این سر تا آن سر پهن بود و هرجایی بشقابی دیده می شد که در آن گوجه و پیاز بود، با مقداری نان، و لابد قبلش غذایی که حالا خورده شده بود.

زندگی کوتاه شبانه در کاروانسرا دسته جمعی بود. همه با هم غذا می خوردند و با هم تلویزیون تماشا می کردند و با هم در سالن می خوابیدند. تلویزیون ابتدا سروصدای مبهمی بود که صفحه کوچک و نور ضعیف آن می گفت خودت را با تماشای من خسته نکن.

صاحب کاروانسرا که دید من نمی توانم بین دیگران در سالن بخوابم قبول کرد اتاقش را که ته سالن بود به من قرض بدهد.

در انتظار صاحب کاروانسرا ایستاده بودم تا برای قرض کردن اتاق، کلیدش را بگیرم. دیدم تلویزیون فیلم یک عروسی در ایران را پخش می کند، از همین فیلم های عروسی که عروس و داماد برای یادگاری می گیرند. مجلس عروسی مختلط بود و جوان ها با لباس های امروزی می زدند و می رقصیدند. چه چیز این فیلم خصوصی برای شان جالب است؟

مجلس شادی ایرانی ها که به طور پنهانی و دور از چشم ماموران انتظامی برگزار می شود، برای افغان ها تفریح بود. آنها نمی توانند چنین مجلسی بگیرند، چون این نوع آزادی در لباس پوشیدن و رقصیدن مرد و زن در کنار هم چیزی است که هنوز عرف آنها نمی تواند قبول کند.

اما قانون شان آزادتر از قانون ماست. آنها در حالی که محدودیت قانونی ندارند چنین مجلس هایی نمی گیرند و ما که ممنوعیت قانونی داریم به شکل زیرزمینی و پنهانی برگزارشان می کنیم.

"مجلس شادی ایرانی ها که به طور پنهانی و دور از چشم ماموران انتظامی برگزار می شود، برای افغان ها تفریح بود. آنها نمی توانند چنین مجلسی بگیرند، چون این نوع آزادی در لباس پوشیدن و رقصیدن مرد و زن در کنار هم چیزی است که هنوز عرف آنها نمی تواند قبول کند. اما قانون شان آزادتر از قانون ماست. آنها در حالی که محدودیت قانونی ندارند چنین مجلس هایی نمی گیرند و ما که ممنوعیت قانونی داریم به شکل زیرزمینی و پنهانی برگزارشان می کنیم."

صاحب کاروانسرا کلیدش را آورد. گفتم تلفنم شارژ ندارد و باید به خانواده ام خبر سلامتی ام را بدهم. تلفن کاروانسرا را جلویم گذاشت.

نمی دانم چون زن بودم از من حمایت می کرد یا اگر مردی هم جای من بود همین طور رفتار می کرد. رفتار مردان افغان با من به عنوان زن ایرانی برایم قابل تامل بود. آزادانه حرف زدن و تنها سفر کردن و پوششی که آزادانه تر از زنان افغان بود و زنانگی کمتر سرکوب شده، آنها را به تماشاهای طولانی مدت می خواند و این رفتار به محض این که کمکی می خواستم، به رفتاری حمایت گرانه تبدیل می شد.

کیسه خواب داشتم. شب سختی بود. خوابیدم در میان هیاهوی مردانی که از سالن می آمد، در حالی که ساعت ۳ صبح باید برای ادامه سفر به کابل راه می افتادیم.

یک هفته قبل، تهران_ خیابان عباس آباد - سفارت افغانستان

بماند که مسوول تحویل مدارک در سفارت افغانستان مدارک من را تحویل نمی گرفت. چون در فرمم نوشته بودم روزنامه نگار. می گفت سفر به افغانستان برای یک خبرنگار خطرناک است. بماند که فرمم را عوض کردم و این بار شغل را نوشتم خانه دار، اما من را شناخت و باز هم قبول نکرد...

به اتاق جانشین سفیر رفتم تا موضوع را با او مطرح کنم. بسیار آرام و دوستانه به من جلغوزه تعارف کرد و توصیه کرد از افغانستان هم بخرم. به مسوول مربوط زنگ زد و گفت مدارکم را تحویل بگیرد. چون من برای کار به کابل نمی روم بلکه برای دیدن می روم. گفت از این که یک ایرانی به افغانستان سفر کند خیلی هم خوشحال می شوند.

آیا روزی در سفارت ایران چنین جمله ای به یک افغان گفته شده؟

 

                'در افغانستان

      میان رنگ‌ها گم می شوی'

سهیلا، محبی، یک فیلمساز ایرانی است که در ده سال اخیر در افغانستان، کار می کرده است

از پنجره کوچک هواپیما ، شهر کابل را می دیدم؛ خاک آلود با خانه های یک، دو طبقه. پیش از این از افغانستان، مدرسه های خودگردان حاشیه تهران را می شناختم و جلسات شعر پنج شنبه های حوزه هنری را. شعرهای شان را خوانده بودم و کتاب داستانی از آصف سلطان زاده " در گریز گم می شویم ". بخش هایی هم از کتاب غبار، که تصویر مخدوشی از تاریخ افغانستان برایم خلق کرده بود. فکر کردم شاید کابل هزار تا خانه است شبیه خانه های حاشیه ورامین، خاک آلودو کدر ...

از هواپیما که پیاده شدم کسی را ندیدم. یک لحظه حس کردم در بین هزار خانه کوچک خاک آلود گم شده ام که رازی را با کاپشن سبز آمریکایی اش دیدم. پدرم هم مثل همین کاپشن را داشت؛ همینقدر سبز، همینقدر کهنه. تنها یک راه طولانی یادم مانده و زنی با برقعی آبی و گامهایی کند.

رازی و بقیه دوستان خبرنگار و فیلم سازش در کابل فیلم، غرب شهر کابل، کار و زندگی می کردند. از ماشین که پیاده شدم و در خانه وارد شدم همه چیز را متفاوت دیدم. بسیار متفاوت بود. خانه به سبک ویلایی و مدرن ساخته شده بود و بیشتر شبیه خانه- ویلا های بالای شهر تهران بود.

حیاط بزرگ و خانه ای در دو طبقه. کاغذ دیواریها و شومینه خبر از رفاه ساکنان قدیمی خانه می دادند. روح رنجیده ای داشت و به شاهزاده های قصه های کودکی ام شبیه بود.

رازی و دوستانش در قالب کمونیته زندگی می کردند. با هم مشترک کار می کردند و درآمدشان را بین مصارف و خرید ابزار فیلم برداری و تدوین تقسیم می کردند. بیشترشان را از قبل می شناختم.

از تهران یک کارت ماتروکس برای تدوین آورده بودم که آن‌روزها مدرن ترین ابزار تدوین دیجیتال بود. پولش را برادر یکی از همکاران رازی در میدان آزادی برایم آورد،. برایم عجیب بود که با این همه صداقت به منی که نمی شناختند اطمینان می کردند و مرا به نرمی می پذیرفتند.

یادم هست عتیق رحیمی را در مرکز آینه دیدم. دنبال منشی صحنه ای می گشتند که فرانسوی و فارسی بفهمد.

سهیلا محبی و رازی محبی، دو تن از هزاران ایرانی و افغانی هستند که باهم ازدواج کرده اند.

من فرانسوی و فارسی بلد بودم ولی هیچ تجربه ای عملی از سینما نداشتم. فیلم نامه را خواندم و به عتیق گفتم که شعر و کندی فیلم نامه ستودنی است و بعد از دو ماه با رازی که دستیار عتیق بود برای فیلم برداری فیلم خاک و خاکستر به پل خمری رفتیم. در شمال افغانستان.

من نه فرانسوی بودم نه ایرانی و نه افغانی، و این حس خوبی به من می داد. روح سیالی بودم بین زبانها و واژه ها و لباس ها. از کوچه مرغها در کابل دو دست لباس ظریف محلی خریده بودم و جمعه ها که روز تعطیلی فیلم برداری بود، می پوشیدم. یکی از این لباسها نیلی بود و دیگری مشکی.

حس می کردم زیباترین عروس دنیا شده ام، بعد ازچهار ماه به خانه زنگ زدم و گفتم خیلی خوبم، کار می کنم و دوستان خوبی دارم.

افغانستان آنقدر رنگارنگ است که لکه رنگ می شوی بین زبانها و لهجه ها و پوشش ها.

از دورترین دهات چغچران، تا مزار، تا جلال آباد تا خانه دوستی در گم شده ترین کوچه دشت برچی در غرب شهر کابل.

- ایرانی هستی؟

- بله

- گپ بزن، من از گپ زدن ایرانی ها خیلی خوشم می آیه.

و من گپ می زدم. در زمستان که از چاه آب می کشیدم و برف می بارید و من ظرف می شستم. یاد دستهای مادربزرگم می افتادم. یاد بوی صابون، سخت بود اما برای من دوست داشتنی بود. می دانستم معصومه ای هست که برایم چای می گذارد و اتاقش را با من قسمت می کند. انسان رنجدیده ای بود و این به انسانیتش افزوده بود.

 

هویت گم شده در اصفهان را در تهران باز یافتم

رازی محبی، سالها در ایران در حوزه علمیه درس خواند اما سرانجام از سینما سر در آورد

ماشین تویوتا در گرگ ومیش شفق، در نزدیکی پاسگاهی در زاهدان با شدت می ایستد. راننده از دیدن من و من از تنهایی، وحشت زده به هم خیره می مانیم. او با دستپاچگی مرا از ماشین پیاده می کند:

- تو چرا نرفتی؟ همه پیاده شدند.

- خواب ماندم

- آن کوه را می بینی؟ سمت نقطه های روشن برو. شاید پیدایشان کنی.

کوله پشتی ام را که خسته تر از تاریکی مانده از شب و سنگین تر از خواب صبحگاهی بود، بر دوش کشیدم. بند باریکش که ما درم از ریسمانی پلاستیکی ساخته بود، گردنم را آزار می داد.

سیاهی سیال

بر زمین یک سیاهی سیال تا بی نهایت دشت کشیده شده بود، من اولین بار بود که جاده آسفالت شده را تجربه می کردم. تازگی، داغی، سیاهی این پدیده برایم سرشار از راز بود. و این راز در وسعت توهم و ترس من، در تنهایی بیابان تکثیر می شد. چنانکه گستره فعالیت مغز کوچکم محدود و محدودتر می شد.

کفش ها و جورابهایم را در آوردم، یواش یواش انگشتهای پایم را به سطح سیاه سیال نزدیک کردم، از تازگی و گرمیش ترسیدم و پا پس کشیدم.

چند بار این کار را تکرار کردم، می خواستم این سیاه سیال را رام کنم. آخر دل به دریا زدم، کفش هایم را زیر بغلم گرفتم و با تمام توانم عرض جاده را دویدم.

آنطرف که رسیدم و برگشتم، دیدم که کامیونهای بزرگ بر جاده رفت و آمد می کنند. با خودم گفتم :"وقتی این کامیونهای به این سنگینی و بزرگی در سیاه سیال غرق نمی شوند، تو هم حتما غرق نخواهی شد." و به خودم خندیدم، خندیدم،خندیدم.

رازی محبی، در ایران با سهیلا محبی ازدواج کرد و حالا این زوج افغانی_ ایرانی یک پسر دارند و در ایتالیا زندگی می کنند

اینچنین بود که برای اولین بار سوال کردن از خودم و خندیدن به خودم را آموختم و این لذیذترین لحظه زندگیم شد.

دو خاطره از اصفهان

از اصفهان ترس را آموختم، و عبور از ترس را. ترس از صدای وحشتناک موتورسیکلت ها که تعقیبمان می کردند. ترسی که تا حالا هم قلبم را می لرزاند. آنجا بود که ترس را تا نهایت وحشتش تجربه کردم و این تجربه به من کمک کرد تا حجم مفهوم آرامش را حس کنم.

از اصفهان دو خاطره را روایت می کنم که در زندگی من نقش مهمی داشته اند:

" در مدرسه کاسه گران بودیم، بعد از غذای ظهر، کتابهایم را گرفتم برای مباحثه با دوستم که کمی از من بزرگ تر بود. از راه پله های تنگ و تاریک که پایین می آمدم، فریادهای دوستم را شنیدم که از یک مرد جوان قوی هیکل کتک می خورد. گفتم :"چرا کتکش می زنی؟ " گفت :" به تو مربوط نیست، گم شو کثافت " دنبالم دوید. زمین خیس و لیز بود، چون جایی بود که ما ظرفهایمان را می شستیم. پای مرد جوان لیز خورد و محکم به زمین افتاد، سرش به میله شیر آب خورد و دردش گرفت.

نیم ساعتی نگذشته بود که عده ای از بازاریهای اصفهان به مدرسه کاسه گران ریختند. بیشتر از صد نفربا چوب و چاقو وداد و فریاد و دشنام.

دوستان افغانی، ما را در جایی پنهان کردند. از ساعت یک بعد از ظهر تا نیمه های شب همه اتاقها را دنبال ما گشتند و خوشبختانه پیدایمان نکردند و رفتند.

ولی داستان اینجا ختم نشد، هر روز می آمدند و دوستانمان را تهدید می کردند و ما فراری بودیم و نمی توانستیم به اتاقمان برگردیم و خیلی شبها را در خیابان می خوابیدیم و روزها به مدرسه می رفتیم.

و آنها با موتورسیکلت همه جا تعقیبمان می کردند. این ترس بود. خود ترس. ومن آموختم توهم ترس را چگونه از خود ترس تکفیک کنم. "

مسجد حکیم

ظهر وقتی که از مدرسه بر می گشتم، برای ناهار، پنج نفر با هم بودیم. جایی که غذا می خوردیم، مشرف به صحن مسجد بود. مومنین نماز می خواندند و پس از نماز برای مدتی دراز می کشیدند و برای رفع خستگی شان می خوابیدند.

مردی میان سال، حدود پنجاه ساله، هر روز پا پسر نو جوانی لواط می کرد. این عمل هر روز در هنگام غذا خوردن ما و بسیار مشمئز کننده بود. با نرمی و تندی چند بار از او خواهش کردیم که این کار را در حضور ما انجام ندهد، اما گفته هایمان بی اثر ماند.

"۱۵ سال پیش در مصاحبه ای با روزنامه همشهری، به خبرنگار گفتم: دولت ایران باغبانی را می ماند که در دورترین کویر، تخم نایاب ترین گیاهان را می تواند بیابد، بکارد و آبش دهد، تا به بار برسد، ولی وقتی گیاه جوانه زد، ترکش می کند و از خود می راندش. امید که این باغبان روزی لذت میوه باغش را هم بفهمد."

یک روز با چند کارگر لر که در مسجد کار می کردند ، صحبت کردیم و همه با هم تصمیم گرفتیم با پلیس تماس بگیریم. پلیس هم آمد و بازداشتش کرد و گفت فردا با چهار شاهد پاسگاه بیایید.

فردای آنروز ما پنج نفر افغانی و هشت نفر لر، برای شهادت به پاسگاه رفتیم. پس از انتظاری طولانی، رییس پاسگاه احضارمان کرد و گفت:"خوب شاهدانتان را بفرستید."

گفتیم : "سرکار ما همگی شاهدیم، با چشمان خودمان دیدیم" سرکار با خشم و توهین داد زد:"ما برای شهادت چهار انسان عاقل و بالغ می خواهیم نه هشت لر و یک لشکر افغانی. "اینجا بود که از خودم پرسیدم پس من که هستم، مگر انسان نیستم، از اینجا به بعد بود که در پی خودم گشتم."

تغییر هویت

هویتم را تغییر دادم و پاکستانی شدم، با پاسپورت پاکستانی قم رفتم. در حوزه علمیه، اتفاق جدیدی که برایم نیفتاد. همه چیز تکرار بود و تکرار. انگار اسیر چند صفحه کاغذی شده بودم که هویتم را تغییر داده بودند.

تنها خاطره از قم، حضور گرم استاد نقاشی ام است که هنوز در زندگی ام جاری است. مثل حضور گرم رنگها بر دیوار خانه ام.

تهران و بازگشت به هویت

تهران برای من شهر عشق و دانایی و دوستی و ارتباط است. در این شهر سینما خواندم، عاشق شدم و وارد فضای خانه ایرانی شدم.

اولین بار که وارد فضای خانه ایرانی شدم، شب خداحافظی آویشن بود که برای درس خواندن به آلمان می رفت، وارد خانه که شدم، حس گم شده انسانی ام که سالها قبل در اصفهان گم شده بود، به من برگشت و آرامش سرشارم کرد.

بلافاصله بعدش به جشن تولد غزل رفتیم، برای غزل، غزل وار گل خریدیم و رنگ انتخاب کردیم. مادربزرگ غزل مرا در آغوش کشید و گفت :" گلت را برای همیشه حفظ خواهیم کرد."

"اولین بار که وارد فضای خانه ایرانی شدم، شب خداحافظی آویشن بود که برای درس خواندن به آلمان می رفت، وارد خانه که شدم، حس گم شده انسانی ام که سالها قبل در اصفهان گم شده بود، به من برگشت و آرامش سرشارم کرد."

گرمای آغوش مادربزرگ، تولد غزل، عطر گل های من، برای همیشه در زندگی ام جاری هستند.

حالا که به سالهای مهاجرتم در ایران فکر می کنم یاد آن مصاحبه ام می افتم که ۱۵ سال پیش در مصاحبه ای با روزنامه همشهری، به خبرنگار گفتم: دولت ایران باغبانی را می ماند که در دورترین کویر، تخم نایاب ترین گیاهان را می تواند بیابد، بکارد و آبش دهد، تا به بار برسد، ولی وقتی گیاه جوانه زد، ترکش می کند و از خود می راندش. امید که این باغبان روزی لذت میوه باغش را هم بفهمد

 

        نفرين به آن که

   خواسته از هم جدايمان

رضا محمدی شاعر افغان که حالا در لندن زندگی می کند، سالها پیش در ایران به شهرت رسید

دومین دفعه ای که از افغانستان وارد ایران می شدم، زمان طالبان بود. پدرم راهی ام کرد که زنده بمانم. تا لب مرز با من آمد و در راه مرز به من گفت که چطور سال ها پیش خود او نیز این راه را قاچاق طی کرده و قبل از او پدرش نیز قاچاقی از همین مرز رد شده بوده.

اما هر دو مطمئن بودیم که پدر بزرگ او ازین مرز، بدون قاچاق گذشته است چرا که اصولا آن وقت کسی مرز را نکشیده بود و پدر بزرگ ما باید هر ساله به مشهد می آمده که در آن زمین و خانه و فامیل داشته، دختر داده و دختر گرفته بوده و قبری در حرم خریده بوده که البته کشیدن مرز هیچ گاه نگذاشت به آن قبر خریداری شده برگردد.

مسجد حاج آخوند در مرکز شهر مشهد، مسجد اجدادی ما بود و همه خانواده مادری ام در همین شهر زمین دار بودند. با اینهمه باز باید من این راه را دزدکی طی می کردم. ۳۳ ساعت دشت و کوه و بیابان را در نوردیدیم، تا رسیدیم به شهری که هم از ریشه های من پر بود هم از خاطرات دوران کودکی ام.

دوم

"من برای شهر مشهد چندین جایزه بزرگ کشوری آورده بودم. تا اینکه امام جمعه در یک روز نحس اعلام کرد همه افغانی های اینجا حرامی اند چون ازدواجشان ثبت نشده. و به راستی ازدواج پدر و مادر هیچ کدام ما در دفاتر اسناد ثبت نشده بود."

دوران کودکی ام پر از مشهد بود. هنوز هم خیابان های این شهر در خون من جریان دارند و بهترین دوستانم در آن نفس می کشند. شهری که با اولین موج مهاجرت، با قدر و قیمت خانواده ما را در آغوش گرفت و خیلی زود با ما انس گرفت.

محله ما در شمال مشهد که در اصل حاشیه شهر بود، محله افغانی ها بود. ایرانی های محله با ما قوم و خویش تر بودند تا مردم خوش پوش و خوش خوراک بالای شهر که جز به تحقیر به هر دوی ما نمی دیدند.

از محله ما صبح ها، همه ایرانی و افغانی با هم می رفتند بالای شهر که برف پارو کنند و خشت بپزند و بچینند و شب ها با هم دیگر سریال اوشین ببینیم و شاهنامه بخوانیم. راستش را بخواهید شاهنامه خوانی را فامیل های ما مرسوم کرده بودند. منتها ما هیچ کدام بر هیچ کدام نه تفاخری داشتیم نه تنازعی.

فکر کنم من کلاس پنجم بودم که فهمیدم، بین ما فرقی هست؛ وقتی که به عنوان شاگرد اول همه شهر اجازه رفتن به مدرسه تیز هوشان را نیافتم. ما چند تا بچه زرنگ بودیم که هیج کدام اجازه نیافتیم برویم مدرسه تیز هوشان اما برای خودمان دفتر فرهنگی زدیم و جلسات کتاب خوانی گذاشتیم و خط و نقاشی یاد گرفتیم و بعد، دو سال بعد بود که بچه های مدرسه ما همه جایزه های کشوری ایران را در شعر و داستان و نقاشی و خط، کسب کردند.

وقتی هم برگشتیم هم محلی ها و معلم های ایرانی ما بیشتر از ما به ما می بالیدند. از آن بچه ها جعفر حالا نماینده مجلس است، حسن، وزیر شده، دامردان نمی دانم چه شده و حسین محمدی که سرگل ادبیات داستانی است جایزه گلشیری را برد و جلسات قند پارسی را گرفت و حالا در کابل انتشارات تاک را اداره می کند و در دانشگاه ابن سینا درس می دهد.

هر روز ما از همین نقطه دور شهر، با شماری از بچه های ایرانی، با رضا بروسان و رضا ضیایی که حالا مرده اند و هادی جهان آبادی و اکبر شریفی می رفتیم دقیقا به آن طرف شهر، خیابانی بود پر از درختان سر به فلک کشیده و در آن دفتر روزنامه توس بود و ما جلسه شعر می رفتیم و باز هیچ کسی مرا غریبه نمی دید.

من برای شهر مشهد چندین جایزه بزرگ کشوری آورده بودم. تا اینکه امام جمعه در یک روز نحس اعلام کرد همه افغانی های اینجا حرامی اند چون ازدواجشان ثبت نشده. و به راستی ازدواج پدر و مادر هیچ کدام ما در دفاتر اسناد ثبت نشده بود.

از همان روز، بگیر و ببند شروع شد. در مشهد، فرمانده پلیسی پیدا شد به نام کریم غول، که در قطار فولاد زره و دیو سفید سال هاست وارد افسانه های دیوان و بدان افغان ها شده است. آنقدر شعر که بر علیه او گفته شد بر علیه برژنف هم شاعران افغانستان نگفتند.

کریم غول و امام جمعه، آنقدر دوستان ما را از ما گرفتند که حد ندارد. ایرانی‌های محل ما به ما بدبین شدند و نصف افغان ها که پشت گرم تری داشتند برگشتند. از این نصف یکی هادی حسینی بود که بهترین دوست من و رقیب بزرگ من در مدرسه بود. لحظه ای که هادی سوار کامیون های کوچ اجباری می شد، همه ما گریستیم. هادی رفت که شاید هیچ وقت درس نخواند. تقدیر از او اما سال ها بعد یک پرفسور حقوق در دانشگاه هاروارد ساخت. با این همه آن سال سگ، همیشه بد ترین سال عمر من باقی ماند و واقعیتش را بخواهید باید گفت، آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد.

سوم

چند روز بعد از این که به مشهد باز گشته بودم، کنگره شعری شد در یزد، مرا هم شاعران با خود بردند. در کنگره، چند تا کارخانه دار با فرهنگ یزدی، با من رفیق شدند. من با کاروان شاعران به مشهد بر نگشتم، در یزد ماندم. شهر نساجی و تصوف و من در هر دو داخل شدم. خیلی زود این شهر، خانه تازه من شد. خانواده ام هم به همین شهر آمدند. فرماندار شهر، آقای محمدی شاعربود، شهردار آقای خورشید نام، هم صاحب ذوق. شهر انجمن های ادبی قدیم محافظه کار و کوچه های داستانی و باستانی. شهری کوچک که درآن بسیاری دیگر مرا می شناختند. از همان استادان یکی گفته بود:

"خانم دکتری بود به اسم دکتر علوی در مرکز شهر که هنوز هم هست و همیشه از افغان ها پولش را نصفه می گرفت یا هیچ نمی گرفت همیشه یک نفر هم داشت که زبان بیماران را برایش ترجمه کند. وکیلی بود به اسم دکتر واردی که کلا مشاور مجانی درد و بلای مهاجرین بود و از همه اینها مهم تر، چراغ شهر، آقا رضای پهلوان نصیر بود. یکی از آن اشراف شهر که رفیق تنهایی های من بود و انیس دل همه صاحب مشکلان."

یار افغانی ما، شاعر افغانی ما

چه خبر دارد از بی سر و سامانی ما

خانه مان را به گل اطلسی آراسته ایم

باشد آن گل بنهد پای به مهمانی ما...

و همین طور باقی شعر و از این دست احساسات که هنوز در شهر یزد با افغان ها گرم است. من و چند دوست دیگر، در شهر انقلاب ادبی می خواستیم راه بیندازیم، کافه بزنیم و جلسات شعر مدرن درست کنیم. هیچ مردمی در زمین این قدر با بیگانه مهربان نبوده اند.

خانم دکتری بود به اسم دکتر علوی در مرکز شهر که هنوز هم هست و همیشه از افغان ها پولش را نصفه می گرفت یا هیچ نمی گرفت. همیشه یک نفر هم داشت که زبان بیماران را برایش ترجمه کند.

جز او، چندین دکتر و معلم دیگر هم بودند که عین ذوق را داشتند؛ مثلا دکتر خرازی که دکتر خود من هم بود. وکیلی بود به اسم دکتر واردی که کلا مشاور مجانی درد و بلای مهاجرین بود و از همه اینها مهم تر، چراغ شهر، آقا رضای پهلوان نصیر بود؛ یکی از آن اشراف شهر که رفیق تنهایی های من بود و انیس دل همه صاحب مشکلان و من چند شعرم را برای او گفته بودم از جمله این شعر که:

رفاقت آمد و پوشید کفش های تو را

چهارم

"دفعه سوم، در تهران بود. من غیر قانونی نبودم. در بین غیر قانونی ها بودم و این هم البته جرمی است. و این بدترین دفعه بود که حسابی از آن رئیس نامرد اردوگاه به خاطر موهای بلندم شلاق خوردم. همه بدنم کبود شده بود."

من سه بار در ایران، به خاطر افغانی بودن دستگیر شدم؛ دفعه اول در مشهد از مینی بوس مرا مستقیم بردند به اردوگاه سپید سنگ، دو هفته در خیمه های این اردوگاه کار اجباری استالینی ماندم، تا یکی پیدا شود مثل طوطی قصه های مولانا پیغامم را به دوستانم برساند. آقای آرین منش، که رئیس اداره فرهنگ شهر بود و خیلی مرا دوست می داشت، شخصا پیگیر آزادی ام شد، بعد از من رسما برای گناه نکرده معذرت خواست و بعد برای دلجویی به من شغلی در کتابخانه داد.

دفعه دوم در یزد، رفته بودم کسی را آزاد کنم، خودم دستگیر شدم.۲۴ ساعت بعد، معاون فرماندار با ماشینش آمد دنبالم و مرا با رفیقم با هم آزاد کرد و این بهانه ای شد که شرم چندین ساله را بشکنم و درباره درس نخواندن بچه های مهاجر، با فرماندار حرف بزنم. چقدر تاثیر کرد دیگر خدا می داند، منتها آقای فرماندار واقعا نمی دانست چنین قانونی هم هست. این را خطوط ملتهب پلک هایش داد می زدند.

دفعه سوم، در تهران بود. من غیر قانونی نبودم. در بین غیر قانونی ها بودم و این هم البته جرمی است. و این بدترین دفعه بود که حسابی از آن رئیس نامرد اردوگاه به خاطر موهای بلندم شلاق خوردم. همه بدنم کبود شده بود. وقتی آزاد شدم با سر تراشیده، پیش استاد آهی رفتم، بغلم کرد، زخم هایم را مرهم گذاشت و گفت که شب در رادیو پیام که مجری بود پدر این رئیس اردوگاه را در می آورد. من گوش نکردم چه گفت، منتها ایمان دارم پدر او را در آورده بود.

پنجم

در تهران دانشجو شدم. در تمام سال های دانشگاه تنها یک نفر مرا در دانشگاه غریبه حساب کرد. یک بار در چند سال، آماری نیست که بگویم چه فضای نژاد پرستانه ای در دانشگاه بود. یکی دو تا از بچه ها هم بودند که کلا از بچگی آموخته بودند افغان ها بدند. یکی از آن ها، بهترین رفیق سال های دانشگاه من شد و بعد در مجله سروش جوان کار گرفتم.

"بارها، در قطار در اتوبوس در خیابان مورد سوال قرار گرفتم. چه بسا خیلی وقت ها به بد ترین شکلی تحقیر شدم. اما در چنین جامعه ای چه کسی تحقیر نمی شد. هر کسی به نحوی، از طرفی تحقیر می شد. اما همه این دفعات را در مقابل دفعاتی که ستایش شدم بگذاریم دو در صد شاید بشود."

با وحید وزیری که به راستی هم وزیر زاده بود و علی قنواتی و جواد رسولی و دیگران یکی از بهترین مجلات ایران را در می آوردیم. یک کارگاه شعر در مجله داشتیم که صدها نفر در آن شاعر شدند. بعد رفتم روزنامه ابرار و بعد صدا و سیما و در همه این سال ها، من افغانی بودم اما خارجی نبودم.

پایین دفتر ما، دفتر قیصر امین پور بود و اینگونه دوستی مثالی من و قیصر نیز شکل گرفت. قیصر برادر من و استاد من بود. و من شاید مدت زیادی یکی از نزدیک ترین دوستان او بودم. به خانه شاملو و همینطور خیلی از برجسته ترین روشنفکران و شاعران رفت و آمد می کردم و بعد وارد فضای خودمان بودیم.

جهان جادویی ادبیات، با جواد یونسی و محمد فرخانی و نرگس خداکرم ومحمد رفیع جنید، ما را از جهان جدا می کرد. من هیچ وقت لهجه تهرانی را یاد نگرفتم. کما که هیچ لهجه دیگری را هم. فارسی من آمیخته ای از هزار لهجه بود و برای این همیشه شناخته می شدم. جنید از من هم لهجه را سلیس تر حرف می زد هم خوش لباس تر بود. هم صاحب یک مکتب تازه در ادبیات بود. منتها ما هیچ کداممان هیچ وقت خارجی نبودیم.

بارها، در قطار در اتوبوس در خیابان مورد سوال قرار گرفتم. چه بسا خیلی وقت ها به بد ترین شکلی تحقیر شدم. اما در چنین جامعه ای چه کسی تحقیر نمی شد. هر کسی به نحوی از طرفی تحقیر می شد. اما همه این دفعات را در مقابل دفعاتی که ستایش شدم بگذاریم دو در صد شاید بشود.

من از حاشیه مهاجر نشین شهر مشهد، وارد جمع های اعیان ایران شدم. شهردار شهر، به نام مرا می شناخت و آنقدر انسان بود که به خانه و سفره و غم و شادی رفتگران افغانش می رفت.

جشنواره ای برای شناخت فرهنگ افغان ها گرفت که فکر می کرد همه چیز به خاطر شناخت کم است. آدم از چیزی که نمی شناسد می ترسد و ایرانی ها خیلی هایشان افغان ها را و افغانستان را نمی شناختند. تقصیر کتاب های درسی بود که تاریخ را با جعل به ما درس می داد یا تقصیر سیاست مدارانی که جدایمان می خواست یا تقصیر بی همتی تقدیری ما هر چی بود، بود.

آقای شهردار مهندس ملک مدنی، یکی از فرهنگسرا های تهران را برای افغان ها اختصاص داده بود که داشته های فرهنگی شان را شریک کنند و چقدر جهان ما به این جنس شهر دار ها نیازمند است.

ششم

دکتر هادی کیاسری، آمده بود افغانستان، از قدیم عاشق افغانستان بود، همه آوازهای استاد سر آهنگ را داشت. مثل او در تهران خیلی ها بودند که سر آهنگ گوش می کردند. چندان که تیتر برنامه سینمایی هفتگی یکی از چهچهه های استاد سر آهنگ شده بود.

همه این ها هم به همت همین آقای کیاسری مازندرانی شده بود. به برکت او نیم شهر کیاسر، موسیقی افغانی می شنیدند؛ احمد ظاهر، ناشناس، فرهاد دریا و استاد شریف غزل. منتها هادی در چنین وضعیت افغانستان فقط به خاطر سر آهنگ نیامده بود مثل خیلی های دیگر برای عکس و خبر هم نیامده بود. آمده بود رفیق های تازه پیدا کند و رفیق کهنه اش رابه ایران برگرداند.

او بعد از جسین جعفریان، که برای شناساندن افغانستان به ایرانی ها پاهایش را هم از دست داد، دومین کسی بود که بیشترین سعی را کرد. در مجله شعر، بخشی ویژه افغانستان و تاجیکستان داشت و رئیس رادیو فرهنگ که شد بخش ویژه ای برای شناساندن فرهنگ و آداب و رسوم افغان ها ساخت و برای همین می خواست من برای بار سوم به ایران بر گردم.

ما با هم چندین برنامه عرس بیدل گرفتیم و ده ها محقق و شاعر افغان را به بهانه های مختلف به شهر های مختلف ایران بردیم که حرف بزنند. چهار بار استاد شریف غزل و دو بار استاد الطاف حسین را از افغانستان به تهران آوردیم که موسیقی افغانی را معرفی کند. منتها همه این کار های بزرگ ما، به گوش فرماندار نوشهر نرسید که یکبار دیگر بخواهد مسافر زمان شود و به دوره هایی شهرش را بر گرداند که نژاد پرستان، نژاد های خاصی را از اماکن عمومی منع می کردند. زور او به حکمران مازندران نرسید که بگوید از دستور نژاد پرستانه اش خجالت می کشد. آخر در روزگار قدکوتاهی، معیار ها بر مدار صفر می چرخند.

هفتم

" وقتی نتیجه را اعلام کردند، اسم مرا دوم خواندد. حسن گفت: مدیرشان گفته، بد می شود یک افغانی اول شود. ولی همه دو هزار نفر سالن خاوران چندین دقیقه برای من دست زدند. حالا آن مدیر را من معیار بگیرم یا حسن و آن دو هزار نفر مشتاق بی تعصب را."

من، تقریبا شهر به شهر همه ایران را و بخش زیادی از افغانستان و تاجیکستان را گشته ام. این بی خبری در بین همه منطقه هست. ازبک ها از تاجیک ها بد می برند. تاجیک ها از پشتون ها، پشتون ها از ایرانی ها، ایرانی ها از یکی دیگر و خلاصه این سلسله ادامه دارد. منتها این تنها یک قیاس استقرای باطل است؛ چرا که خیلی وقت است علم اعلام کرده تعمیم جزء به کل باطل است. راستش را بخواهید تنها گروهی که کمتر خبر دارند چنین تصوری دارند.

در هیچ شهر ایران نبوده که پس از شعر خوانی من، برایم دست نزنند. من هم چه بسا به قصد سعی می کردم لهجه افغانی را که بلد نبودم بگیرم و این لهجه خیلی وقت بین شاعران جوان مد بود. من در جشنواره شعر شب های شهریور اول شدم. حسن فرهنگی که دبیر جشنواره بود قبل از برنامه به من تبریک گفت. وقت اعلام نتایج اسم مرا دوم خواندند. حسن گفت: مدیرشان گفته، بد می شود یک افغانی اول شود. منتها همه دو هزار نفر سالن خاوران چندین دقیقه برای من دست زدند.

حالا آن مدیر را من معیار بگیرم یا حسن و آن دو هزار نفر مشتاق بی تعصب را؟ راستش آنقدر که در منطقه ما اشتراکات فرهنگی و ذوقی و حسی و تاریخی به هم گره خورده در هیچ جای جهان نظیر ندارد.

ما ملتی یگانه که چون دانه های تسبیحی از هم گسیخته ایم، حتما روزی دوباره نخمان را پیدا می کنیم. ازبک ها در اصل تاجیک ها را دوست دارند، چرا که نیم تاریخشان اینطرف است. تاجیک ها افغان ها را که خواننده هایشان را هر روز دعوت می کنند و پشتون ها ایرانی ها را که جزئی از حافظه تاریخیشان هست و ایرانی ها .. اصلا مگر من همه این مردم را دیده ام که این طور قضاوت می کنم؟

 

جایی در بالا شهر تهران؛ میان کاشی و دیوار

من آنجا، در شهر تهران و در منطقه جردن هنوز میان سنگ و سیمان نفس می کشم

رولان بارت می نویسد: "در زندگی حقیر من، جمله ها حادثه هایند." برای من اما، حادثه ها تبدیل به جمله‌ها می شوند و روایت مختصر از زندگی ام را در ایران تشکیل می دهند.

ناگزیری علت مسافرتم در ایران بود. از پاکستان با پاسپورت/گذرنامه جعلی وارد خاک ایران شدم. خیلی راحت و ساده به مشهد رسیدم. هنوز طعم مرغ سوخاری یادم هست، اولین بار بود که مرغ سوخاری می خوردم و تصویری که از مشهد دارم نه حرم امام رضا و شهر مشهد بلکه از مردان پشمالو، چاق و شکم افتاده ای است که درحمام عمومی متحیر ام ساخته بودند.

با قطار به سوی تهران رفتم. شبانه در سفر بودم و از مناظر اطراف محروم شدم. نه رویایی بود و نه شوقی؛ پیچیده در غم آنچه پشت سر گذاشته بودم؛ یعنی درسهایم در مکتب، به تهران رسیدم.

در دانشگاه تهران همراه با یکی از خواهر زاده هایم مشغول کار شدم؛ جایی که حس حسرت به گذشته و نفرت به وضعیت فعلی ام را تقویت کرد.

خواهر زاده ام اوستا کار بود و من شاگردش. روزهایم در ساختن ملات، آوردن سنگ، سیمان و سرامیک می گذشتند. قسمت هایی از ساختمان دانشگاه را بازسازی می کردند.

من مجبور بودم از زیر زمین سنگ پله های یک متری را بر پشت به طبقه ششم برسانم. زیر نگاه های دانشجویان تمیز و خندان دانشگاه، نفس زنان از پله ها بالا می رفتم و پایین می آمدم.

"وقتی با بچه ها، خوب صمیمی شدم رازهای دیگری از زندگی هموطنانم در تهران برایم آشکار شد؛ تماشای فیلم هایی در ایران به آن "غیر اخلاقی" می گفتند، استمنا و رفتن دنبال روسپی‌ها، ناگزیزی های انسانی بود که محرومیت های نسل معلق ما را بی صدا، داد می زد."

دلم می شد در دره ای تنها بودم و از عمق دلم فریاد می کشیدم: خدایا! کاش از افغانستان نبودم. لحظه هایی که در کنار اوستا کارم می ایستادم به دانشجویان دختر نگاه می کردم و سخت به زنده بودنم تاسف می خوردم؛ زیرا در مدرسه آخوندی منطقه ام به من آموخته بودند که نگاه کردن به دختران گناه دارد و من آن تابو را شکسته بودم و لحظه لحظه ای گذشته را جبران می کردم و امکانات تازه ای زندگی را می جستم.

تجربه هایم از کار در دانشگاه تهران منجر به تعهد درونی شد که باید روزی در دانشگاه کابل درس بخوانم.

بعد از یک ماه، کار در دانشگاه را رها کردم. چون عملا درک کردم که تا خودم اوستا کار نباشم نمی توانم پولی را که پسر عمویم به قاچاقبر داده بود را تهیه کنم.

در جردن، پهلوی تعدادی از دوستانم با این تعهد که اوستا کار شوم، دوباره مشغول کار شدم؛ اما فایده ای نداشت. آنان هیچ توجهی به این تعهد نداشتند، پس باید چاره ای دیگری می جستم؛ آنجا را ترک کردم و یک معمار ایرانی را پیدا کردم و بدون تجربه قبلی شروع کردم به چسباندن کاشی. یک روز تمام چهار تا سرامیک چهل در چهل را روی دیوار حمام چسپاندم و اینگونه اوستا کار شدم.

شبها بعد از کار، ضبط صوت بود و موسیقی، تلویزیون بود و شو های ایرانی. اندک اندک وقتی با بچه ها، خوب صمیمی شدم رازهای دیگری از زندگی هموطنانم در تهران برایم آشکار شد؛ تماشای فیلم هایی در ایران که به آن "غیر اخلاقی" می گفتند. استمنا و رفتن دنبال روسپی‌ها، ناگزیزی های انسانی بود که محرومیت های نسل معلق ما را بی صدا، داد می زد.

معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی، روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد

روزهای جمعه در خیابان انقلاب، جای پا برای ایستادن پیدا نمی شد؛ فکر می کردم هرچه مسلمان واقعی است در تهران دورهم جمع شده اند؛ اما دنیای زیر زمینی را که تازه کشف کرده بودم. تازه فهمیده بودم که زیر پوست این شهر بزرگ، دنیای عجیب دیگری است.

معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی. روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد.

من بودم و آینده ای که خودم باید می ساختم، معلق بودم و دوستانم همه اینگونه بودند.

زمستان سال ۱۳۷۹ با اصرار مامایم/ دائی ام، به قم رفتم تا تحصیلات ام را در حوزه ادامه دهم، اما من آن حمید قبلی نبودم، ذوب شده بودم، شک ویرانگر مرا فرا گرفته بود، زندگی و ارزشهایی که به من داده بودند، بی معنا، مستهجن و دروغ می نمود؛ پس باید نقاب می زدم و خود نویافته ام را پنهان می کردم.

در قم، خیابان امام در منزلی که مامایم از سهم امام برای طلاب اجاره کرده بود اقامت گزیدم. زندگی برایم سخت ملال آور شده بود. در دو زمستانی که در قم ماندم فقط یک روز پای درس نمی دانم کدام آیت الله بود، رفتم که آن جلسه هم در پناه ستون و در خواب سپری شد.

"از مظلومیت ها و حقارت هایی که آنجا کشیدم نمی گویم؛ زیرا آنها بهای شعارها، تظاهرات ها، جنگ و انقلاب ها و در مجموع دین و مذهبی است که برسرم آورده است و من صادقانه باور داشتم مرز، نژاد و... مردود است."

تابستان ۱۳۸۰ دوباره تهران آمدم و در جنت آباد مصروف کار شدم. روی داربست، نمای ساختمان را سنگ گرانیت کار می کردم. شبها تا ساعت یک و دو موسیقی می شنیدم و با خودم می گریستم. مالیخولیایی شده بودم. ناگزیرها و بن بستهای زندگی بی کاره ام ساخته بود. از همه چیز بدم می آمد، جز تعدادی موسیقی بی کلام از کیتارو، ونجلیس، یانی و ژان میشل ژار و آهنگ های مرحوم ناصر عبداللهی که دقیق خبر از وضعیت ام میداد: "این شفق است یا فلق مشرق و مغربم بگو/ من به کجا رسیده ام جان دقایق ام بگو" چیز دیگری نداشتم.

سال ۱۳۸۱ برادرم به ایران آمد و مدتی باهم کار کردیم تا من آماده برگشت به افغانستان شدم. یادم هست روزی سخت بی حال و ملول از همه چیز قطعه عکسم را میان پلاستیک/ مشما پیچیدم و میان دیوار و کاشی انداختم و بعد روی آن سیمان ریختم؛ با این قصد که اگر روزی کسی ساختمان را خراب کرد، حتما عکس مرا از میان سنگ، سیمان، کاشی و آشغال خواهد یافت و خواهد گفت که: "این ساختمان را یک افغانی کار کرده است."

من آنجا، در شهر تهران و در منطقه جردن هنوز میان سنگ و سیمان نفس می کشم.

از مظلومیت ها و حقارت هایی که آنجا کشیدم نمی گویم؛ زیرا آنها بهای شعارها، تظاهرات ها، جنگ و انقلاب ها و در مجموع دین و مذهبی است که درگیر آن بوده ایم و من صادقانه باور داشتم مرز، نژاد و... مردود است.

 

افغانستان از خاطرات مادربزرگ تا زندگی در کابل

 

گیسو جهانگیری، ده سال اخیر را اغلب در کابل بوده و حالا بسیاری از فرهنگیان افغان او را بیشتر از ایرانی ها می شناسند

افغانستان را از کودکی می شناختم؛ از زمانی که عمو جان از سالهایی که آنجا به عنوان سفیر در دهه پنجاه میلادی کار کرده بود خاطره تعریف می کرد و مادر بزرگ از یاد داشت های مکتوب جد پدری اش صفحاتی برایم خوانده بود، می دانستم "هرات" قلب خراسان است.

بار اول افغانستان را از کناره آمو دریا از بدخشان تاجیکستان دیده بودم، چقدر آن آسمان پر ستاره و چراغ هایی که سو سو می زد، آنسوی مرز را ساکت و رازآلود کرده بود، حتی با وجود جنگ داخلی که آن سرزمین گرفتارش شده بود.

وقتی برای بار اول در سال ۱۹۹۷ میلادی قدم به خاک افغانستان گذاشتم به دیدار تاجیک هایی رفتم که برای فرار از جنگ داخلی به شمال افغانستان پناهنده شده بودند. آنها درچند اردوگاه گل آلود، زیر خیمه ها در کندز، طالقان و مزار شریف پناه آورده بودند.

از کودکی مادرم به من گفته بود "جهان یک دهکده بزرگ است" و ما شهروند این جهان هستیم؛ دلم برای آنها می تپید، با دستان کوچکم کوشش می کردم غمخوار همه باشم.

امروز هم در مقابل رنج نامه جمعیت عظیم افغان هایی که در این سه دهه به ایران پناه برده اند، سکوت را جایز نمی دانم.

"دولت های ایران و پاکستان نیز نمی اندیشیدند که قدمت این مهاجرت به سه دهه بکشد، در قانون اساسی خود حق شهروندی را به متولدین در خاک کشورشان ندادند، رفاه اجتماعی را هرچند اندک با مساوات تقسیم نکردند و حاصل زحمت چند میلیون انسان برای ترقی کشورشان را به رسمیت نشناخته و قدر ندانستند."

چرا به چنین مصیبتی در کل منطقه مان دچار شده ایم؟ حکومت مستبد، جنگ، مهاجرت، فقر و نابرابری. مردان سیاست این جغرافیای فرهنگی مشترک اما چند رنگ، ما را دچار سرنوشتی پر تلاطم و غیرانسانی کرده اند.

دوست و دشمن با هم می سوزند؛ امروز باید توضیح بدهم هرکسی نماینده حکومت حاکم بر کشورش نیست، آیا می دانستید که اولین وزیر آموزش و پرورش تاجیکستان نوپا در دهه بیست میلادی یک افغان بود و وزیر فرهنگش لاهوتی کرمانشاهی شاعر؟

می توان در کابل نشست و غم مکزیکو را خورد، وقتی فراخوان کاروان هزار و یک شعر برای صلح را در زمان طالبان پخش کردیم، بیش از هزارشاعر از پنجاه کشور غمخواری خود را با آفرینش ادبی شان به مردم این سرزمین اعلام کردند.

این برنامه در همبستگی با مردم افغانستان بود و به چندین زبان پخش شد. وجدان های آگاه بیدارند و ساکت نمی نشینند.

آپارتاید یعنی مجزا و جدا نگهداشتن گروهی خاص؛ نظام سیاسی حاکم بر ایران با شماری از مردم خودش هم سر عناد دارد و در طی چند دهه به تولید کننده مهاجر و پناهنده سیاسی مبدل شده است.

مردان سیاست اما فراموش کرده اند که همه انسان ها با هم برابرند و جوانان افغان نباید امروز در کوچه های بارانی پاریس در انتظار قبول یا رد شدن درخواست پناهندگی شان بی سرپناه و سرگردان بوده و هزاران پناهجوی کرد در بازداشتگاه های استرالیا در آرزوی دادرسی باشند.

دولت های ایران و پاکستان نیز نمی اندیشیدند که قدمت این مهاجرت به سه دهه بکشد، در قانون اساسی خود حق شهروندی را به متولدین در خاک کشورشان ندادند، رفاه اجتماعی را هرچند اندک با مساوات تقسیم نکردند و حاصل زحمت چند میلیون انسان برای ترقی کشورشان را به رسمیت نشناخته و قدر ندانستند.

با وجود تشویق به بازگشت و قراردادهای دو جانبه دولت افغانستان، در این ده سال شرایط شایسته برای دوباره سازی زندگی چند میلیون مهاجر از کشورهای همسایه مهیا نشد و در چند سال گذشته نسل جدیدی برای زندگی بهتر راه غربت در پیش گرفتند.

"اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند."

امروز جهان مردان سیاست ، دیگر دهکده نیست، تحمل دیگری ممنوع شده است. معضل مهاجرت در شعارهای نامزدهای انتخاباتی "کشورهای پیشرفته دموکراتیک" که بیرون راندن و تحقیر مهاجران را وعده می دهند، غوغا می کند.

اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند.

بسیاری از مهاجرینی که به افغانستان بازگشته اند، امروز می دانند که آینده کشور و منطقه شان در گرو باروری فرهنگ ها و دورنگری مشترک است.

کابل کماکان شهری رازآلود است؛ مردمانی با گذشته های بسیار متفاوت از هم، با تجربه های مختلف، قصه ها و رنج هایی رنگارنگ و از طبقات گوناگون، در پایتخت گرد هم آمده اند.

کابل میزبان سربازان قدرتمندترین کشورهای جهان نیز هست. در این آشفته بازار اما هستند کسانی که با کار مستمر به همدلی و همکاری نشسته اند، خوش فکران کابلی در ارتباط با هم کیشان خود در دیگر مناطق، کارزاری فرهنگی به راه انداخته اند.

پیام این کارزار اما دستخوش بی مهری های تفرقه خواهان نمی شود و رسالتی جز مردود شناختن مرزهای مهر و همفکری ندارد.

جهان آن ها و من همچنان یک "دهکده" است.

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

تنها چیزی که در آنجا طبیعی و مطلوب به نظر می رسید، گردش روزگار بود؛ شب صبح می شد و روز به شب می آمد، دیگر هیچ چیز حداقل برای من که ۱۵ سال داشتم طبیعی به نظر نمی رسید؛ تا چند سال پیش ازآن بزرگترین پرسشی که ذهنم را آزار می داد، این بود که چرا رفتار آدم های بیرون از خانه با من عجیب و غریب است؟

چرا آن ها طوری نگاهم می کنند که من را به این اشتباه بیندازند که یا صورتم را نشسته ام و اشتباهاً با چشم های کثیف بیرون آمده ام، یا اینکه لباس هایم را اتو نکرده ام. من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که چیزی از تعصب های نژادی بفهمم، حتی نمی دانستم ملیت و نژاد چیست. برای من همه یک رنگ بودند، همه آدم بودند.

کم کم که بزرگ تر شدم، چیزهایی در مورد خودمان و اصلیت و ملیت و این حرف ها از پدرم می شنیدم؛ اینکه بعد از سال ۱۳۵۷ مردم کشورم مجبور به دوری از وطن شده اند و ما نیز از همان مردمیم که سرنوشت، سال ها زندگی در ایران را برای ما برگزیده است.

آن روزها بود که به تازگی فهمیدم نژاد چیست و اصلیت کدام است، چرا مردم این گونه به من نگاه می کنند و چرا مردم این سرزمین فکر می کنند که ما از آن ها کم هستیم، یا بدتر اینکه آن ها از ما زیادند. دیگر این بدبینی های آن ها، وجدان خوابیده یا شاید بی غرض مرا هم به هوش آورده بود، اما نه در حدی که بتوانم در برابر توهین های شان از خود دفاع کنم، فقط صدایی در ذهنم می گفت: تو از آن ها کم نیستی.

نخستین صحنه آزاردهنده هر روز برای من، رفتن و منتظر ماندن در صف نانوایی بود؛ تا زمانی که نوبت به من می رسید، ده ها بار طعنه می شنیدم؛ افغانی! زودتر نان ات را بگیر و برو، همه منتظر تو اند!

در مسیر نانوایی تا خانه، با اینکه چندان راه دوری هم نبود، تنم مور مور می شد، با عبور هر عابری منتظر بودم که حرفی بزند و افغانی خطابم کند. شاید باور کردنی نباشد، اما واژه "افغانی" در آنجا به یک ناسزا تبدیل شده بود.

هر روز درست زمانی که فضای مکتب و توهین های گاه گاه معلم ها و هم‌صنفی هایم به یادم می آمد، تمام اشتیاقی که برای درس خواندن داشتم، هیچ می شد و احساس می کردم وجودم از تمام کوشش هایی که برای رسیدن به آرزوهایم دارم، خالی می شود.

"اما باز هم ایران و ایرانیان را، کسانی را که به انسان بودن ارج می نهند دوست دارم. در ایران توانستم مثل دیگران با وجود زخم زبان های افغانی بودن درس بخوانم. چیزهای زیادی آموختم. اما خاطرات کودکی ام همه در زادگاهم ایران به جای مانده اند. چقدر یک مهاجر بدبخت است که نمی تواند حتی خاطرات کودکی اش را زنده کند، یاد روزهای خوش کودکی را تازه کند."

این را خوب درک کرده بودم، که کمی بیشتر و بهتر از برخی هم‌صنفی هایم می فهمم، از برخی سوال های عجیب و غریب معلم مان هم این را فهمیده بودم. گرچند هیچ گاه نمره ای را که لایق بودم، از من دریغ نمی کردند، اما مقایسه ناجوانمردانه ای که بین هویت و استعدادم می کردند، روحم را به درد می آورد؛ هیچ وقت یادم نمی رود که معلم مان در مورد من با مدیر مکتب صحبت می کرد و در جریان صحبت هایش می گفت: چطور این افغانی این قدر باهوش است؟

گاهی خودم هم غرق در یک ابهام می شدم؛ مگر ما افغان ها چه از دیگران کم داریم، که نمی توانیم لایق باشیم؟ اما گاهی درست در همین زمان، یک احساس خوشایند هم به من دست می داد؛ نوعی غرور و نوعی خودبرتربینی؛ ازاینکه درس خواندن و آموختنم نسبت به بیشتر هم‌صنفی هایم بهتر بود و از اینکه به یک معما برای معلمان بدل شده بودم، احساس خوبی داشتم و آن زمان دیگر برایم فرقی نداشت که آن ها درباره ام چه می گویند.

گاهی که برای خرید به بازار می رفتم، آرزو می کردم گوش هایم حداقل در آنجا توان شنیدن نمی داشت تا "افغانی، افغانی" گفتن برخی را نمی شنیدم، اما مجبور بودم بشنوم و به دل هم نگیرم. چون حق این را نداشتم که گله و شکایت کنم؛ ما محکوم به تبعید از دیارمان بودیم و مهمان ایران.

به گفته ی احمدی نژاد؛ مهمانی که خودش صاحبخانه شده است؛ دراین صورت ایران میزبانی است که ظاهراً ما را پذیرفته است، اما تحمل ما از توانش خارج شده است.

اوضاع بد امنیتی در سالهای گذشته، سبب شد که بسیاری از افغانها نتوانند به کشورشان بازگردند

هیچ نمی دانم مصداق "بنی آدم اعضای یک دیگرند" را در کجای این دنیا می توان یافت. بدیهی است که برای هر بنی آدمی کشور خودش بهترین جای است، اما وقتی حرف از اجبار به میان می آید، باید روی بسیاری از خواسته ها خط کشید و از آن ها گذشت.

افغان ها در بسیاری از کشورها مهاجر شده اند، اما شاید بیشترین آن ها در ایران باشند؛ آن هم به این دلیل که این کشور وجوه تفاهم زیادی با افغانستان دارد؛ دین، فرهنگ و زبان مشترک، افغان ها را به سوی ایران می کشاند. شاید مصداق وجود این مشترکات بین ایرانی ها و افغان ها تسهیلات مختلفی بود که به طور مساوی بین این دو گروه در ایران تقسیم شده بود، اما بزرگترین مشکل یک افغان زخم زبان هایی بود که می شنید.

اما باز هم ایران و ایرانیان را، کسانی را که به انسان بودن ارج می نهند دوست دارم. در ایران توانستم مثل دیگران با وجود زخم زبان های افغانی بودن درس بخوانم. چیزهای زیادی آموختم. اما خاطرات کودکی ام همه در زادگاهم ایران به جای مانده اند. چقدر یک مهاجر بدبخت است که نمی تواند حتی خاطرات کودکی اش را زنده کند، یاد روزهای خوش کودکی را تازه کند.

در ایران گاهی افغان بودن، تا حدی یک جرم نابخشودنی پنداشته می شد، که سزای آن محکوم شدن به از دست دادن یک عزیز بود.

هیچ وقت خاطره تلخی را که یک دوست برایم تعریف کرده بود، از یاد نمی برم؛ پدر مریض اش را روی دست هایش به شفاخانه می برد، دکتران شفاخانه با دیدن او و گفتن اینکه افغانی هستی! بی اعتنا از کنارش می گذرند، و این دوست تنها به این دلیل که افغانی است، پدرش را از دست می دهد؛ او روی دست های پسرش جان می بازد.

گفته های پیشینیان گاهی سخت تجربه می شود؛ هیچ جایی خانه خود آدم نمی شود. درست است که افغانستان هنوز به آرامش کامل نرسیده است، اما خانه آرام من همین جاست.

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:55 توسط مهاجر پامیر|


          سنگ­‌های قیمتی،

   سرمایه مدفون افغانستان

نمایشگاه جواهرات افغانستان در لندن

سنگ از افغانستان و طرح از ایران؛ سیما وزیری، طراح ایرانی، اخیرا تازه‌ترین طرح‌های جواهراتش را در نمایشگاهی به نام "افغانستان گرانبها" در لندن به نمایش گذاشته. لاجورد، یاقوت و بقیه سنگهای قیمتی افغانستان، زینت بخش آثار خانم وزیری است.

اخیرا لندن میزبان یک نمایشگاه پر زرق و برق از سنگهای قیمتی افغانستان موسوم به " افغانستان گرانبها" بود.

در این نمایشگاه که از سوی نهاد خیریه افغان اید Afghan Aid برگزار شده بود، سیما وزیری طراح ایرانی مقیم لندن آثارش را که با لاجورد، یاقوت و دیگر سنگ های گرانبهای کوهستان های افغانستان تزئین کرده بود، به نمایش گذاشت.

به گفته خانم وزیری سنگ­های قیمتی در غرب از شهرت خاصی برخوردار اند و او در کارهایش از صنایع افغانی، فارسی و خاور میانه الهام گرفته است. او گفت امیدوار است کارهایش بتواند احساس مثبتی را در منطقه تشویق کرده و زیبایی و فرهنگ مکتوم این مرز و بوم را معرفی کند.

تجارت سنگهای قیمتی افغانستان

نمایشگاه "افغانستان گرانبها" علاوه بر نشان دادن طرح های تزئینی از سنگ های قیمتی افغانستان، به ظرفیت تجارت این سنگها در منطقه و سطح جهان نیز می پرداخت.

افغانستان با آنکه همواره یک کشور فقیر پنداشته می شود، خزانه بزرگی از سنگ­های قیمتی و نیمه ­قیمتی دارد. در واقع افغانستان یکی از قدیمی­ مکان استخراج معادن در جهان بشمار رفته که پیشینه تاریخی آن به شش هزار و پنج صد سال می­ رسد.

"گزارش برنامه توسعه سازمان ملل متحد نشان می دهد که سنگ­های قیمتی افغانستان دارای ارزش مجموعی سالانه پنج میلیون دلار است و این ارزش می­ تواند بعد از استفاده فنی و روش­های مناسب استخراج به مرز صد و شصت میلیون دلار در سال افزایش یابد."

از آغاز عصر حجر، سنگ لاجورد در هندوکش استخراج می شد که در امتداد مسیر تجارت کهن به بین­ النهرین، مصر و هندوستان انتقال می یافت.

منابع سنگ­های قیمتی افغانستان عمدتا شامل زمرد، لعل و یاقوت کبود، لاجورد، تورمالین، یاقوت زرد، گارنیت، فلورایت و غیره سنگ­­های نیمه­ قیمتی اند.

از جمله این سنگ­ها چهار نوع آن که شهرت بیشتری دارند، عبارتند از زمرد در پنجشیر، یاقوت و انواع مختلف یاقوت کبود در جگدلک کابل، لاجورد در بدخشان و بعضی از سنگ­های نیمه­ قیمتی مانند تورمالین، اکوامرین و بریلیوم در نورستان.

بر اساس گزارش بانک جهانی، مجموع ارزش این سنگ­ها حدود سه میلیون دلار آمریکایی در سال تخمین شده که از آن جمله دو میلیون آن سهم زمرد پنجشیر و بقیه سهم لاجورد بدخشان و سنگهای قیمتی نورستان و جکدلگ می شود.

گزارش برنامه توسعه سازمان ملل متحد نشان می دهد که سنگ­های قیمتی افغانستان دارای ارزش مجموعی سالانه پنج میلیون دلار است و این ارزش می­ تواند بعد از استفاده فنی و روش­های مناسب استخراج به مرز صد و شصت میلیون دلار در سال افزایش یابد.

چگونگی استخراج

هدف از برگزاری نمایشگاه لندن، معرفی سنگ‌های قیمتی افغانستان بود

حجم استخراج سنگهای قیمتی در افغانستان پائین است و معمولا توسط افراد غیر متخصص انجام می شود.

استخراج معادن با استفاده از حفر تونل­ها، برمه­ های دستی، استفاده از مواد منفجره صورت می گیرد که موجب تخریب این سنگ­ها شده و بازدهی آن را کم می کند.

برنامه توسعه سازمان ملل متحد در گزارشی می نویسد که تقریبا تمام این سنگ­ها به صورت قطع ناشده و پالش ناشده به بازار­های پاکستان انتقال می یابند و در آنجا بعضی از آن­ها با کیفیت بسیار پایین قطع، پالش و ارزش گذاری می شوند.

در این گزارش آمده "چون پاکستان خود نیز دارای منابع عظیمی از سنگ­های قیمتی است، بنا" خریداران نمی­توانند بین سنگ­های افغانستان و پاکستان تفکیک کنند. از اینرو بسیاری از سنگ­‌هایی که در حقیقت محصول افغانستان هستند، در آمار رسمی محصول پاکستان ثبت می شوند".

بازار کار سنگهای قیمتی

تجارت سنگ­های قیمتی به صورت مستقیم و غیر مستقیم اشتغال آفرین است. صوفیا سوایر، مشاور سابق وزارت معادن افغانستان در گزارشی شمار آنهایی را که به صورت مستقیم در صنعت استخراج سنگ های قیمتی در افغانستان مشغول کار هستند، بیشتر از سه هزار نفر می خواند.اما بر اساس این گزارش حدود پانزده هزار شغل دیگر به صورت غیر مستقیم ایجاد شده است.

"هرچند در زمینه قانونگذاری گام هایی برداشته شده و قانون تازه، تجارت سنگ­های قیمتی را حمایت می کند و زمینه‌­ را برای سرمایه­‌گذاری­‌های هنگفت در معادن افغانستان فراهم می سازد، اما با توجه به وضعیت بی­ ثبات سیاسی و به ویژه دست بلند بازی­گران سیاسی در مناطقی که این معادن در آنجا است، بعید به نظر می­ رسد که از تجارت این سنگ­ها سود زیادی را نصیب مردم افغانستان کند."

این گزارش می ­افزاید: "هرگاه نیمی از این سنگ­های قیمتی که فعلا به پاکستان قاچاق می­ شوند در افغانستان باقی­ بمانند، افغانستان می­ تواند به ارزش ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون دلار درآمد را از محل فروش سنگ­های قیمتی به دست آورد."

اقدامات دولت

برای رسیدگی به ابعاد حقوقی استخراج این سنگها، دولت افغانستان چندی پیش قانون معادن را نافذ کرد. مقرراتی نیز در حال انجام است تا کار در معادن و استخراج آنها از رسمیت بیشتر برخودار شده و ثبت اسناد رسمی شوند.

هرچند در زمینه قانونگذاری گام هایی برداشته شده و قانون تازه، تجارت سنگ­های قیمتی را حمایت می کند و زمینه‌­ را برای سرمایه­‌گذاری­‌های هنگفت در معادن افغانستان فراهم می سازد، اما با توجه به وضعیت بی­ ثبات سیاسی و به ویژه دست بلند بازی­گران سیاسی در مناطقی که این معادن در آنجا است، بعید به نظر می­ رسد که از تجارت این سنگ­ها سود زیادی را نصیب مردم افغانستان کند.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:24 توسط مهاجر پامیر|


 
انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد، تا بدون
خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او
شود....
 
به قـــولِ بابام:
ديکتـاتـور اون بچّه ي دو ساله ست که
بيست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند
 
به قـــولِ داییم:
 
اگه خر اعتماد به نفس بعضی ها رو داشت الان سلطان جنگل بود...
 
به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی :
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
 
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ:
 گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
 
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد :
 همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
 
به قـــولِ خسرو گلسرخی :
 بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
 
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی :
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
 
زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
 
به قـــولِ چارلی چاپلین :
 آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید
پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
و 
شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهي :
 قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
 
به قـــول ارنستو چه گوارا :
 
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
... 
یک گل کاشته باشم
...!
 
به قـــولِ حسین پناهی :
 این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
 
به قـــولِ پروفسور حسابی :
 یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
 پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
 
به قـــولِ والت ویتمن :
زندگی به من آموخت؛ 
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
 
به قـــولِ ژان پل سارتر:
 از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد!
 
به قـــولِ مارک تواین :
 آنجا كه آزادي نيست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
 
به قـــولِ برتراند راسل :
 مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:56 توسط مهاجر پامیر|


داستان عکس

 

«مونالیزای افغانستان»

 
  این عکس را عکاس بسیار مشهوری به نام «استیو مک‌کوری» گرفته است. به تازگی وی در لندن در هنگام افتتاح یک نمایشگاه عکس در گفتگویی که با سایت phaidon داشت، داستان گرفته شدن این عکس را تعریف کرد که بعضی از توضیحات او کاملا تازگی دارد.
به احتمال بسیار زیاد این عکس را دیده‌اید:



:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:35 توسط مهاجر پامیر|



مطالب پيشين
» سیاست چیست
» ای خدا شکرت که عرب جاهل وهابی نشدیم!!!
» افغانستان و آمریکا و موافقتنامه استراتژیک
» هویتهای ناشناخته
» سینماگران ایران و موضوع 'ممنوعیت حضور افغان‌ها'
» یک سال پس از کشته شدن بن‌لادن
» ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها؛
» سرمایه مدفون افغانستان
» کمی اندیشه
» مونالیزای افغانستان

Design By : Pars Skin